|
آلاچیق اندیشه
|
||
|
اجتماعی و جامعه شناسی/شعر و ادبیات/ اندیشه و ادیان / مذهب و آرمان های اسلامی |
قربون کبوترای حرمت
سلام بر تو اى ولى ّ خدا، و اى فرزند ولى ّ خدا.
سلام بر تو اى حجّت خدا، و اى فرزند حجّت خدا.
سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو اى امام هدايت و اى ريسمان استوار.
گواهى مى دهم كه براى خدا و براى پيامبر خدا خيرخواهى كردى ... و امانتى كه بر دوش داشتى بدرستي برزمين نهادي.
پدر و مادرم به فداى تو باد! اينك بر درگاه تو مي آيم، در حالى كه زائرم، حق تو را مى شناسم، دوستداران تو را دوست دارم، و دشمنان تو را دشمن؛ مرا در نزد پروردگار خويش شفيع باش.
اينجا عرش خداست، جايى كه قلب امامى در آن بر خاك نهاده است، و از اين روى فرشتگان در اين حريمند و بال خوشامد در زير گامهاى زائران اين مرقد مى گسترانند.
مشهد يعنى جايگاه حضور. اينجا «مشهد» است و «ميقات» ديدار و نقطه آغاز و پايان سفرى كه فراتر از هزار حج است.
مشهد «دارالشفاى » دلدادگانى است كه بيمار عشق و دلدادگى حضرت حقّند و از دو دردِ سرگشتگى و ره يافتگى مى نالند!
اينجا شكوه واژه پرمعناى «زيارت» است، و زيارت را چنين توان تعريف كرد: آن هنگام كه آيينه دل در پس غبار سراى نيستى صفاى خويش از كف مى دهد، آن هنگام كه جان تشنه از دورى آب رو به سستى مى نهد، آن هنگام كه ديده از نگريستن به سراب هستى نماى دنيا خسته مى شود، آن هنگام كه بالهاى روح بلندى خواه انسان از سنگينى انديشه هاى پوچ و وسوسه هاى شيطانى توان پرواز را مى بازد، و آن هنگام كه درد غربت و دورى از نيستان هستى درون اين جداى افتاده را مى آزارد و نفير از آن برمى آورد... يك سلام و يك ديدار آن آيينه را ديگربار مى شويد، ... جان تشنه را سيراب مى كند، ... ديده را روشنايى مى بخشد و بالهاى ناتوان را توان پريدن باز مى دهد و درد غربت و دورافتادگى را آرام مى سازد.
زيارت نماد بيعت ماندگار و پيمان استوار امام و امت است و در اين بيعت تفاوتى نيست كه دست در كف پرميمنت رسول خدا صلّى الله عليه و آله نهاده باشى ، در صف سپاهيان صفين ايستاده باشى ، دل در اندوه تلخ سكوت حسن (ع) نهاده باشى ، در گرماى نيمروز نينوا و براى يارى امام و پيروزمندانه ترين پيكار دست از جان خويش شسته باشى يا جان را در برابر تابش آفتاب زندگى ساز معنويت سجّاد عليه السّلام نهاده باشى ، در مكتب باقر عليه السّلام درس شيعه بودن راستين را آموخته باشى و يا در مدرسه فراگستر صادق عليه السّلام بر توشه دانش خويش افزوده باشى ، در پس ديدارهاى ستم نهاد زندانهاى هارون براى ديدار با پيكر امامى كه بر دوش مزدبگيران خلافت بيرون مى آيد لحظه شمرده باشى ... و يا آرام آرام،
با دلى آكنده از عشق، ... و با دستانى شسته از هر چه ريا و تظاهر است به سوى آستان مقدس هشتمين امام گام برداشته و دستى به ادب بر سينه و يا دستى ديگر به دريوزگى بر پنجره ضريح او نهاده باشى.
همه يكى است؛ همه بيعت است، همه امام شناسى است، و همه به جاى گزاردن شرط خداشناسى است كه شناخت خدا بى شناخت امام و باور داشتن خدا بدون باور داشتن امام ناشدنى است.
چنين است كه زيارت معنا مى يابد و چنين است كه زيارت حقيقت خويش را آشكار مى سازد و سحر معنويت خود را برجاى مى گذارد.
اگر با چنين باوري به زيارت هشتمين امام عليه السّلام روى كنى شايسته اين وعده اى كه پيامبر فرمود:
خداوند بهشت را براى زائر فرزندم واجب كند و پيكر او بر دوزخ حرام سازد.
اگر زيارت حرم را به عشق ساكن آن خانه به دور از هر ريا و تظاهر و با كوله باري از عشق و نور بجاي آوري ، تو را سزد كه او خود فرمود: «هر كه مرا در اين خانه دور زيارت كند در روز قيامت در سه جاى او را فرياد رسم و از سختى و وحشت برهانم:
آن هنگام كه نامه هاى عمل را از اين سو به آن سو مى برند، آن هنگام كه بايد بر صراط بگذرند
و آن هنگام كه ترازوى عدالت را برپا دارند.
بايد كه وضوى معرفت گيريم و عطر خوش بيعت با امام بر سر و صورت جان ريزيم.
.با اراده و گامهاى استوار به سوى درگاه او پيش رويم و آنجا با يك ديدار افسون او شويم.
زيارت قبول التماس دعا
امام رضا(ع) در سال 148 هجرى قمرى يعنى حدود (1250) سال پيش در شهر مدينه به دنيا آمد. پدر ايشان امام موسى بن جعفر(ع)، يعنى امام هفتم شيعيان و مادرشان بانويى بزرگوار و خردمند به نام (تكتم) يا (نجمه) بود. امام رضا(ع) در همان سالى زاده شد كه پدربزرگ ايشان، يعنى حضرت امام جعفر صادق(ع)، به شهادت رسيد.
نام ايشان على است، ولى بر اساس شيوه اى كه در ميان اعراب مرسوم است، به وى (ابوالحسن) مى گفتند. اين گونه اسمها را (كنيه) مى نامند. علاوه بر نام و كنيه، گاه عنوان ديگرى نيز به افراد مى دهند كه آن را (لقب) مى گويند. امام هشتم داراى لقب هاى متعددى است. از جمله معروف ترين اين القاب، (رضا)، (عالم آل محمد)، (غريب الغرباء)، (شمس الشموس) و (معين الضعفاء) است. ناميدن هر فرد به اين نامها، يعنى اسم، كنيه و لقب دليل خاصى دارد. گفته اند كه وى را به اين جهت (رضا) لقب داده اند كه خداوند بسيار از او راضى است و آيه ي مباركه ي يا ايتهاالنفس المطمئنه . ارجعي الي ربك راضيهً مرضيه . فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي. يعني راضي و خشنود درآي به بهشت من كه من نيز از تو بسيار خشنودم.
دوران كودكى و جوانى امام در مدينه گذشت. اخلاق نيكو، دانش فراوان، ايمان و عبادت بسيار از ويژگى هايى بود كه امام را متمايز مى ساخت.
شخصيت معنوى امام بسيار برجسته بود بطوريكه آن بزرگوار :
ـ به نماز اول وقت پايبند بود.
ـ شبها كم مى خوابيد و بيشتر شب را به عبادت مى پرداخت و بسيارى از روزها را روزه مى گرفت.
ـ سجده هايش بسيار طولانى بود و همواره با تلاوت قرآن و مناجات پروردگار انسي دراز داشت.
شخصيت علمى امام
در عصر امام رضا (ع)، آن گاه كه همه دانشمندان جمع مى شدند و به گفت و گو مى پرداختند و سرانجام در پاسخ ديگران فرو مى ماندند، دست به دامان امام رضا(ع) مى شدند تا بر حقانيت مطلب خويش گواهى دهند.
در بالا گفتيم كه يكى از مهم ترين و معروف ترين لقب هاى امام رضا (ع)، (عالم آل محمد) است. اين كه از ميان همه امامان شيعه، حضرت امام رضا به اين لقب شهرت يافته است، خود دليل برجستگى آن امام از جهت دانشهاى رايج در زمان خويش و يافتن فرصت براى آشكارسازى آن علوم مى باشد.
اباصلت كه يكى از ياران امام است، از برادرزاده امام رضا (ع) روايتى نقل مى كند كه خواندنى است.
امام موسى بن جعفر(ع) به فرزندانش مى فرمود: برادرتان، على بن موسى (يعنى امام رضا)، عالم آل محمد است... نيازهاى دينى خود را از وى فرا بگيريد و آن چه را به شما آموزش مى دهد، به ياد داشته باشيد، زيرا پدرم امام صادق(ع) بارها به من مى فرمود: عالم آل محمد در نسل توست و اى كاش من مى توانستم او را ببينم.
شخصيت سياسى امام
عباسيان با ادعاى انتساب به پيامبر اكرم(ص)، و با بهره گيرى از احساسات مردم بر ضد امويان، توانستند آنان را از حكومت كنار بزنند و خود بر تخت فرمانروايى مسلمانان بنشينند. با سركوب امويان، آنان ديگر قدرت و توانى نداشتند كه خطر مهمى براى عباسيان به شمار روند. عباسيان تنها خطر براى حكومت خود را شيعيانى مى دانستند كه با فرمانبرى از امامان معصوم، حاكمان آن روزگار را ناحق مى شمردند و مى كوشيدند تا آنان را از حكومت ساقط كنند.
بنابراين، اولين دشمن حاكمان عباسى ، امامان شيعه بودند و به همين دليل است كه همه امامانى كه در روزگار اين حاكمان ستمگر مى زيستند، به دست آنان به شهادت رسيدند. عباسيان ستم پيشه به اندازه اى بر شيعيان فشار آوردند و آنان را مورد تهديد و شكنجه و آزار و تبعيد و آوارگى قرار دادند كه حتى تاريخ نويسان نيز از بازگو كردن آن دچار شرمندگى شده اند.
ده سال از دوران امامت حضرت رضا(ع)، با حكومت هارون همزمان بود. در اين ده سال، موقعيت مناسبى براى مبارزه علنى و رسمى براى امام رضا(ع) پديد نيامد و بيشتر تلاش سياسى امام به صورت پنهانى رهبرى مى شد، اما در گوشه گوشه سرزمينهاى مسلمانان جنبشها و قيامهاى پياپى شيعيان، حكومت عباسى را به تنگ آورده و هارون در برخورد با آنها دچار سردرگمى شده بود. به اين گفت و گو كه ميان هارون و يكى از درباريان قدرتمند وى رد و بدل شده است توجّه كنيد:
_ اى هارون! اين على بن موسى است، كه بر جاى پدر خويش تكيه زده و امامت و رهبرى شيعيان را از آن خود مى داند. چه بايد كرد؟
_ آن خطايى كه در كشتن پدرش موسى مرتكب شديم براى ما بس است! يعنى مى خواهى تمام آنان را بكشم؟!
مگر مى شود؟ اما... در ميان همه حاكمان عباسى ، مأمون چهره اى ديگر داشت. او كه برادر خود، امين را كشت تا خود به حكومت برسد، در برخورد با شيعيان و به ويژه شخص امام رضا(ع) از راهى ديگر وارد شد و شيوه اى ديگر را در پيش گرفت.
در اين جا بد نيست به چند نمونه از اظهار نظر مورخان و تاريخ نويسان درباره شخصيت پيچيده مأمون اشاره نمائيم.
مأمون از نظر دورانديشى ، اراده قوى ، بردبارى ، دانش، زيركى ، بزرگى ، شجاعت و جوانمردى از همه عباسيان برتر بود. مأمون در عين حال كه در مجالس عيش و نوش شركت مى جست، به كتاب و فلسفه و بحث و جدل و مناظره علمى و مباحث فقهى و... علاقه شديد داشت. گاهى مانند يك ديندار دلسوز، مردم را به علت كوتاهى در نماز و فرو رفتن در لذات و پيروى از شهوات و... نكوهش مى كرد و آنان را از عذاب الهى مى ترساند، و زمانى خودش در بزم و خوشگذرانى و مجالس عيش و نوش شركت مى نمود. او داناترين حاكم عباسيان در فقه و كلام بود.
مامون براي بزرگترين مخالف خود يعني امام رضا نامه نوشت و حضرت را به ولى عهدى خود منصوب كرد. امام ابتدا از پذيرش اين امر خوددارى فرمود، اما پيگيرى و پافشارى مأمون و خوددارى امام، به آن جا انجاميد كه مأمون دو تن را به نمايندگى از سوى خود كه در خراسان بود، روانه مدينه كرد و آنان در نزد امام هدف خود را چنين بيان كردند:
مأمون ما را مأمور كرده كه به اجبار شما را به خراسان ببريم.
امام هم كه شيوه هاى حاكمان را مى شناخت و مى دانست مأمون كه از كشتن برادر خود پروا ندارد، از اين تصميم خود دست بردار نيست، ناگزير مدينه را ترك كرد.
امام رضا(ع) هنگامى كه خود را ناچار به سفر يافت، براى اين كه ناخرسندى خود را از اين سفر اعلام فرمايد، چندين بار در كنار حرم مطهر پيامبر اكرم(ص) حضور يافت و به گونه اى به زيارت پرداخت كه همگان فهميدند اين سفر مورد رضايت امام نيست و او در حال وداع با پيامبر است.
يكى از شاهدان اين ماجرا نقل مى كند كه امام را در حال زيارت ديدم، نزديك رفتم و براى اين كه امام در آستانه سفر است به ايشان شادباش گفتم، اما حضرت چنين پاسخ داد:
مرا به حال خود بگذار! من از جوار جدم پيامبر(ص) خارج مى شوم و در غربت از دنيا خواهم رفت!
پس از آن هم، امام همه اقوام و نزديكان خود را فراخواند و در جمع ايشان فرمود:
بر من گريه كنيد! زيرا ديگر به مدينه بازنخواهم گشت.
اين امر نشان مى دهد كه امام با نقشه شوم مأمون آشنا بوده، ولى راهى جز پذيرفتن تصميم وى نداشته است.
بارى ، امام به همراه فرستادگان مأمون مدينه را پشت سرگذاشته، رهسپار خراسان شد، جايى كه مأمون در آن به انتظار او بود.
بنا به فرمان مأمون، مسير امام از مدينه تا خراسان، به گونه اى تعيين گرديد كه مردم شهرهاى شيعه نشين از ديدار امام محروم شوند. زيرا اگر شيعيان موفق مى شدند از نزديك امام خود را زيارت كنند و با ايشان ديدار نمايند و از سخنان آن حضرت بهره مند شوند، بيش از پيش به وى ارادت مى يافتند و اين خود خطر بزرگى براى حكومت مأمون به شمار مى آمد. بنابراين، شهرهاى كوفه و قم از مسير سفر امام حذف گرديد. اما در اين كه امام از كدام مسير به خراسان و شهر مرو رسيده است، ميان تاريخ نويسان اختلاف است. خلاصه مسيرهايى كه براى اين سفر نقل شده از اين قرار است:
1 ـ مدينه، بصره، اهواز، فارس (شيراز)، اصفهان، رى ، سمنان، دامغان، نيشابور، توس، سرخس، مرو.
2 ـ مدينه، بصره، اهواز،اصفهان، كوه آهوان، سمنان، نيشابور، توس، سرخس، مرو..
3 ـ مدينه، بصره، اهواز، فارس (شيراز)، كرمان، طبس، نيشابور، توس، سرخس، مرو.
حديث سلسلة الذهب
امام رضا(ع) در اين سفر تاريخى ، هر جا كه توانست كوشيد تا مردم را با اسلام، قرآن، تشيع، اخلاق اسلامى ، آرمانهاى دينى و احكام مذهبى آشنا سازد. از جمله مهمترين فرازهاى اين سفر، توقف امام در نيشابور و سخن تاريخى ايشان در جمع گروه بسيارى از مردم و حديث شناسان اين شهر است.
آشنايى با اين سخن و حديث امام براى همه ما جالب است.
اين حديث به (سلسلة الذهب) شهرت دارد. دليل اين نامگذارى را خواهى دانست. اما بهتر آن است كه نخست، با چگونگى بيان حديث و اصل آن آشنا شويم.
دو تن از حديث شناسان نيشابور خدمت امام رضا(ع) رسيده، گفتند:
اى بزرگوار!اى بازمانده از دودمان امامان!اى سلاله پاك پاكان!اى فرزند پيامبر!به حق پدران و اجداد پاك و نياكان نيكومقام سوگندت مى دهيم كه پرده را بردارى ، رخسار خود را به ما نشان دهى و حديثى از نياكان خود را براى ما بازگو فرمايى تا خاطره اى فراموش نشدنى از شما داشته باشيم.
امام كاروان را از حركت بازداشت، پرده هودج را كنار زد...انبوه جمعيت مى كوشيدند تا خود را به امام نزديك كنند...
اما آنان كه حديث مى نوشتند از مردم خواستند كه آرام باشند تا آنان بتوانند سخن امام را بشنوند و آن را براى تاريخ ثبت كنند و به يادگار بنويسند.
آن گاه امام چنين فرمود: پدرم بنده شايسته خدا، موسى بن جعفر،از پدرش جعفر بن محمد،و او از پدرش محمد بن على ، و او از پدرش على بن الحسين، و او از پدرش حسين بن على ، و او از پدرش على بن ابى طالب، نقل كرده كه از پيامبر(ص) شنيده است، و پيامبر از جبرئيل دريافت كرده كه خداوند فرموده است: كلمه لا اله الا الله دژ استوار من است. هر كس كه وارد آن دژ شود از عذاب من ايمن خواهد بود.
گوشها شنيدند و قلمها نوشتند... در ميان مردم همهمه افتاد. دهها هزار مرد و زنى كه اين سخن را دريافتند آن را براى يكديگر باز مى گفتند... كاروان امام به راه افتاد، اما حضرت ندا در داد و آن را از رفتن بازداشت و فرمود: با شرايط آن... و من از شرطهاى آن هستم.
اما چرا اين حديث را (سلسلة الذهب) ناميده اند؟
وقتى جمله اى از كسى نقل مى شود، گاه چندين نفر در بازگو كردن آن نقش دارند و آن را از قول كسان ديگر روايت مى كنند. اين افراد را در اصطلاح علم حديث، (سلسله سند حديث) مى گويند. مثلاً در همين حديث، كه امام رضا(ع) اين سخن را از قول پدران خود نقل مى فرمايد، اين افراد، سلسله سند اين حديث ناميده مى شوند. از آن جا كه همه اين افراد، امامان عزيز ما شيعيان هستند، اين حديث در تاريخ به عنوان حديثى كه همه سلسله سند آن طلايى و زرّين هستند معروف شده است و آن را (سلسلة الذهب، يعنى رشته طلايى ) نام داده اند.
به هرترتيب، امام رضا(ع) وارد شهر مرو، مقر حكومت مأمون شد. مأمون مجلسى آراست و در آن امام را در مراسمى رسمى ، به ولى عهدى خود منصوب كرد. حضرت در آن مجلس، حكم مأمون را گرفته، بر آن يادداشتى نوشت و با تيزبينى و درايتى كه برخاسته از مقام امامت ايشان بود، به ارزشهاى والاى اسلامى اشاره نمود و در برابر دسيسه اى كه مأمون چيده بود با ياد و نام اهل بيت عليهم السلام، حقانيت ايشان و تصريح به عمر كوتاه خود، فهماند كه اين منصب را با انگيزه شخصى نپذيرفته و تنها عامل قبول اين سمت، پافشارى مأمون بوده است.
برخوردهاى حكيمانه امام با اين مسأله، چه در طول سفر و چه در ايام اقامت در مرو، سبب شد تا بر خلاف پندار مأمون، امام بيش از گذشته در ميان مردم شناخته شود و در دل ايشان جاى گيرد.مردم از سراسر بلاد اسلامي راهي مرو مي شدند و گرد امام تجمع مي كردند . ماموران حكومتي از ترس آشوب علويان و دوستداران امام هراسان بودند و همه روزه گزارشاتي از اين دست به دارالحكومه ارسال مي شد. اين امر موجب اين شد كه مأمون در فاصله اى نه چندان دراز، از ترفند شكست خورده خود احساس ناراحتى كند و در انديشه محدود ساختن فعاليت هاى امام و حتى از ميان بردن ايشان فرو رود.
يكى از نشانه هاى اين امر، جلوگيرى وى از برپايى نماز عيد فطر به امامت حضرت رضا عليه السلام است.
دو تن از شاهدان، واقعه را چنين روايت كرده اند:
عيد فطر فرا رسيد... مأمون _ شايد _ به دليل بيمارى ، به امام رضا(ع) پيام داد كه نماز عيد را به جاى وى برپا دارد. امام، بر پايه آن چه قبلاً شرط كرده بود كه در مراسم حكومتى دخالت نكند، از قبول اين امر خوددارى ورزيد. اما مأمون پيك فرستاد كه هدف از اين پيشنهاد، تثبيت امر ولايت عهدى شماست و دوست دارم مردم به اين وسيله اطمينان پيدا كنند كه ولايتعهدى را براستى پذيرفته اى !
امام پيشنهاد وى را پذيرفت به اين شرط كه نماز را همچون جدّش رسول خدا (ص) برپا دارد. مأمون هم قبول كرد و دستور داد تا نظاميان و درباريان و همه مردم صبح روز عيد نزديك خانه امام گرد هم آيند و امام را از منزل تا محل نماز همراهى نمايند.
امام از خانه خارج شد، در حالى كه خود را خوشبو ساخته، عبايى بر دوش انداخته، عمامه اى بر سر نهاده، عصايى در دست گرفته و با پاى برهنه، با گامهايى استوار رهسپار شد تا نماز عيد را بخواند. امام كه تكبير مى گفت، فرياد تكبير مردم در سراسر شهر طنين انداخت، نظاميانى كه سواره بودند از مركب پياده شدند، و همه به پيروى از امام، پاى خويش را برهنه ساختند.
فضل بن سهل، وزير زيرك مأمون، با ديدن اين صحنه، خود را به خليفه رساند و مأمون را از جوّ شهر آگاه ساخت و يادآور شد كه اگر اين گردهمايى ادامه يابد، جايگاه خليفه در ديدگاه مردم از ارجمندى مى افتد و همه دلها به امام مى گرود. پس مأمون نيز فرمان داد كه امام را از نيمه راه بازگرداندند و نماز اقامه نشد.
در بازگشت، امام با اندوه بسيار فرمود: بارخدايا! اگر وضعيت كنونى جز با مرگ من دگرگون نمى شود، هم اينك در آن شتاب فرما!
مأمون كه روز به روز گرايش بيشتر مردم به امام رضا(ع) را مى ديد، در برابر هم مسلكان خود، يعنى خاندان عباسى هيچ بهانه اى نداشت. پس تصميم گرفت راهى بغداد شود تا از نزديك با ايشان به گفت و گو بنشيند.
اين جاست كه بارديگر مأمون چهره واقعى خود را نمايان مى سازد و به خشونت پنهان و سياست بازى روى مى آورد.
او نخست، وزيرش فضل بن سهل را مى كشد و بر جنازه او اشك مى ريزد و براى يافتن قاتلان او جايزه تعيين مى كند و آن گاه كه آنان را دستگير مى كنند، آنان شهادت مى دهند كه مأمون خود به اين كار فرمان داده است، اما او ناباورانه آنان را مى كشد.
سپس برنامه حذف امام رضا(ع) را دنبال مى كند، اما مى كوشد كه اين برنامه را به گونه اى عملى سازد كه دامان خود او از اين امر پاك باشد. پس در راه سفر به بغداد، در توس توقف مى كند و در همان جا با خوراندن انار يا انگور زهرآلود به حضرت، امام رضا(ع) را مسموم مى سازد و مانند آن چه پس از قتل فضل بن سهل كرد، در اين جا نيز بر پيكر پاك امام اشك مى ريزد و حضرت را در كنار قبر پدر خود هارون الرشيد دفن مى كند.
امام رضا(ع) پيشتر، شهادت خود به دست مأمون را به برخى از ياران خود گوشزد كرده بود. از جمله يك بار به دو تن از اصحاب خويش فرموده بود: اينك هنگام بازگشت من به سوى خدا فرا رسيده و زمان آن است كه به جدم رسول خدا(ص) و پدرانم بپيوندم. طومار زندگى ام به سرانجام رسيده است. اين حاكم خودكامه (مأمون) تصميم گرفته است كه مرا با انگور و انار مسموم به قتل برساند.
در ميان نقل قول هاى گوناگون درباره روز و ماه و سال شهادت امام رضا(ع)، مشهورتر آن است كه حضرت در روز جمعه، آخر ماه صفر سال 203 هجرى قمرى به شهادت رسيده، در حالى كه 55 سال از عمر مبارك امام سپرى شده است.
محل شهادت امام هم به گفته همه تاريخ نويسان، شهر توس و محل دفن ايشان نيز در باغ حميد بن قحطبه در سناباد بوده كه بعدها (مشهد الرضاـمحل شهادت امام رضا عليه السلام) نام گرفته و اينك به نام مشهد شهرت دارد.
سلام بر تو اي هشتمين امام پاك! سلام بر تو اي هشتمين جانشين پيامبر!
سلام برتو آن گاه كه زاده شدي...آن گاه كه مظلومانه به شهادت رسيدي..
و آن گاه كه در اوج عظمت و شكوه، گام بر صحنه رستاخيز مي گذاري.
" نبرد پولتاوا كه مايه سقوط شارل دوازدهم پادشاه سوئد شد ، اگر در پولتاوا شكست نمي خورد ، در جائي ديگر شكست مي خورد. پيشامدهاي تصادفي به آساني جبران مي شوند ، اما در برابر آن پيشامدهائي كه دائماً از طبيعت چيزها ناشي مي شوند ، نمي توان مصون ماند "
روح القوانين مونتسكيو
بنابر اين بايد از وراء پيشامدهاي پياپي ظاهراً تصادفي ، علت هاي عميقي را كه توجيه كننده آنها هستند ، جستجو كنيم.
از درب پشت مسجد کوفه وارد حرم مسلم ابن عقيل شديم. بارگاه زيبائي دارد با گنبدي طلائي و بزرگ. داخل صحن حضرت مسلم و در 7 – 8 متري ضريح مباركش ضريح ديگري قرار دارد كه متعلق به مختار ثقفي است.
مسلم فرزند عقيل برادر علي ابن ابي طالب است.
♣ در ذيقعده سال 60 هجري امام حسين (ع) پسر عموي خود مسلم را به نمايندگي خود به همراه نامه اي به كوفه فرستاد و در آن مرقوم فرمودند: "اگر مسلمبنعقيل براي من بنويسد كه بزرگان و خردمندان شما كوفيان متفق گشتهاند كه براي نجات از حكومت ظالمانه بنياميه، حكومت عادلانه اسلامي را به رهبري من تشكيل بدهند چنانكه نامههاي شما گوياي اين مطلب بوده است، در اين صورت من براي بازگرداندن خلافت به مركز اصلي و اسلامي آن بزودي به كوفه خواهم آمد. به جان خودم سوگند، زمامدار و رهبر حكومت اسلامي فقط كسي است كه به قرآن كريم عمل نمايد و بر اساس عدالت رفتار كند، به دين حق پايبند و علاقهمند باشد؛ والسلام".
مسلم مردي با بصيرت و مورد اعتماد امام حسين (ع) بود .رهسپار كوفه شد و حدود 40 روز اوضاع اجتماعي و سياسي كوفه را از نزديك مورد مطالعه و بررسي قرار داد. او از سوي پسر عموي خود ماموريت يافت تا پس از تحقيق، صحت و سقم نامههاي كوفيان را سنجيده و اينكه آيا عموم بزرگان و خردمندان دورانديش كوفه خواهان تغيير حكومت و آماده پشتيباني از اباعبدالله الحسين هستند يا خير؟
در تمام مدت اقامت مسلم در كوفه ، جلسات محرمانه وي با سران كوفه ادامه داشت. با حمايتها و مساعدات بسياري از سران و بزرگان شهر و دريافت كمكهاي مادي براي خريد سلاح و تجهيز نيروها ، سپاه بسياري براي ياري حضرت آماده و تجهيز شد و اسلحههاي بسياري نيز گرد آمد.
در اين هنگام ، مسلم براي امام حسين (ع) نوشت: اكثريت قريب به اتفاق مردم كوفه آماده پشتيباني از شما هستند، پس هنگامي كه نامه مرا خوانديد فوراً راهي كوفه شويد كه كوفيان از هر حيث براي ياري شما آمادهاند.
مسلم فرماندهان هر قسمت از سپاه را با مشاوره بزرگان كوفه از قبيل هانيبنعروه، حبيببنمظاهر، مسلمبنعوسجه، ابوثمامه صائدي و . . . تعيين نمود و خود فرماندهي كليه ي سپاه كوفه را بر عهده گرفت.
همه تمهيدات براي ورود امام حسين (ع) به كوفه آماده بود؛ اما به ناگاه و به يكباره ورق برگشت.
عبيداللهبنزياد يكي از مشاوران سياسي يزيد براي آرام كردن اوضاع كوفه از سوي يزيد به حكومت كوفيان منصوب شد. جاسوسان خود را به سراسر شهر فرستاد. طي دو سه شب از جلسات محرمانه آنان و از پايگاه مسلم در خانه هاني آگاهي يافت. هاني را به دارالحكومه دعوت نمود و از او خواست تا مسلم را تسليم وي نمايد. هاني نپذيرفت؛ او را به سختي كتك زدند و با صورتي خونآلود به زندان افكندند.
پس از دستگيري هاني ، مسلم چهار هزار مرد مسلح آماده كرد و دستور حركت داد. سپاه مسلم از ميان كوچههاي كوفه به سمت قصر حكومتي حركت نمود.
شب قبل عبيدالله به مسجد كوفه رفته بود و پس از اداي نماز، سخنراني بسيار تهديدآميزي براي كوفيان بيان نموده و از قول يزيد آنان را به شدت هشدار داده بود.
طولي نكشيد كه قصر عبيدالله به وسيله نيروهاي مسلم محاصره شد و ابن زياد خود را در آستانه مرگ ديد.
قصر حكومتي توسط 50 تا 200 نفر از طرفداران ابنزياد محافظت ميشد. شايد كمتر از چند ساعت به سقوط كامل شهر كوفه و تسليم آن به مسلم باقي مانده بود. شهري كه بيست سال پيش علي (ع) با كمك همين مردم در جنگ جمل بر نيروهاي عايشه و سپاه جمل پيروز شد و پس از بازگشت از جنگ جمل با شادي و خرسندي آنان را بسيار ستايش نمود و برترين پاداشها را از سوي خداوند براي آنان آرزو كرد؛ و با كمك همين مردم در جنگ صفين تا آستانه پيروزي قطعي پيش رفت و با مساعدت همين كوفيان در جنگ نهروان نيروهاي متعصب خوارج را در هم كوبيد.
آري، عبيدالله زياد به 5 نفر از سران و بزرگان كوفه از قبيل كثيربن شهاب كه خود رئيس طايفهاي بزرگ بود؛ قعقاع بن شور، محمدبن اشعث، شمربن ذي الجوش و فردي ديگر دستور داد كه هر يك در ميدانگاهي از شهر متمركز شوند. جماعت و طايفه خود را پيرامون خود گرد آورند و در پنج نقطه از شهر پرچم امان بياويزند و به سخنراني بپردازند و مردم را از ياري مسلم بر حذر داشته و از مبارزه با حكومت يزيد بيم دهند كه:
"اي مردم به خانههاي خود باز گرديد و يا به زير يكي از پرچمهاي امان در آييد و بيهوده خود را به هلاكت ندهيد، مسلم شما را فريفته است و سپاه حسين بن علي همچنان در مكه است و رسيدن نيروهاي حسين به كوفه يك ماه به درازا ميكشد، حال آن كه نيروهاي يزيد از شام به سوي كوفه حركت كرده است و تا دو روز ديگر به كوفه ميرسند، به خداوند سوگند عبيدالله بن زياد با خود و خداي خود عهد كرده است كه اگر همين امشب به خانههاي خود برنگرديد و با او سر جنگ داشته باشيد، دو شب ديگر كه لشكريان شام به كوفه در آيند يكايك خانههايتان را به آتش ميكشد و دودمانتان را از عطاي بيتالمال حكومتي محروم مينمايد و همه مردان كوفه را بدون پاداش و مزد به جنگهاي شام بفرستد و بيگناهان را نيز به جرم خطاكاران مواخذه نمايد، تا همه شما مطيع حكومت باشيد".
كم كم رعب و وحشت در دل مردم بيوفاي كوفه رخنه كرد و زماني كه بحران كوفه به منتهاي اوج خود رسيده و هوا تاريك شده بود و دلهاي كوفيان نيز سياه، و نااميد از اينكه امام حسين (ع) به اين زودي وارد كوفه شود و حال آن كه دو روز ديگر لشكريان شام به كوفه ميرسند، از تيرگي شب استفاده كردند و گريختند.
با رفتن عدهاي از طرفداران مسلم، دودلي و ترس در ميان پيروان مسلم رسوخ كرد و نظم نيروهاي فرستاده امام حسين (ع) فرو ريخت و پس از ساعتي، فرماندهي مسلم از كوفيان سلب شد.
پس از نماز مغرب كه در مسجد كوفه و در مجاورت دارالحكومه انجام شد، چيزي نگذشت كه مسلم در تاريكي در كوچه پس كوچههاي شهر كوفه تنها مانده بود و بي هيچ يار و ياوري به خانه زني بنام طوعه پناه برد.
♣ بياد علي (ع) در صفين افتادم و خدعه عمروبن عاص؛ آن هنگام كه مالك اشتر، حسن و حسين بن علي و يارانشان به تيرك خيمهگاه معاويه رسيده بودند و تا دقايقي ديگر حكومت معاويه براي هميشه تاريخ واژگون ميشد. كوفيان به علي تاختند و فرياد برآوردند كه دستور بده مالك اشتر، فرزندت حسن و حسين و يارانشان باز گردند؛ اگر همين لحظه پيكي براي بازگشت آنان و توقف جنگ گسيل ننمايي، با شمشير سرت را از تنت بر ميداريم؛ مگر نميبيني كه سپاه معاويه قرآن را بر سر نيزه زدهاند و قرآن را ميان ما حكم قرار دادهاند. تو نسبت به قرآن و حكم خداوند نيز بي اعتنائي . ما بر ايمان تو ترديد داريم. تو ميخواهي با قرآن بجنگيم؟
علي در ميان ياران خود نيز چقدر تنها بود؛ علي قرآن ناطق است و سرش زير تيغهاي جهل كوفيان و قرآنهاي شاميان كه پوست بود و كاغذ بر فراز نيزهها بود و علي چقدر تنها است.
علي عليه السلام پيكي بسوي مالك فرستاد و فرمود: مالك اگر ميخواهي علي را زنده ببيني همين اكنون دستور توقف ده و به نزد من بازگرد.
♣ اين بار نيز كوفيان پس از عهد با مسلم و به هنگام فتحي مبين، پرده از سيماي خود برداشتند، وفاي خود به بهاي چند روز زندگي و لقمه اي نان و جرعه آبي فروختند و دست از ياري پسر عم اباعبدالله بر كشيدند و پس از مسلم با حسين معاملهاي ديگر نمودند كه تاريخ كوفه و كوفيان همچنان از شرم، ياراي ورق خوردن ندارد و پس از ساليان، امروز همين صفحه از تاريخ كوفه در مقابل سيماي من باز بود و من تنها همين يك صفحه را ميبينم، ميخوانم و گويي جز اين هيچ نيست.
♣ مسلم تا سحرگاه خون گريست و در شرم بود از نامهاي كه براي حسين فرستاده بود كه "اي حسين كوفيان همه با تو وفادارند، به كوفه بيا كه كوفيان بيصبرانه در انتظار تواند" و ناگاه صداي شيهه اسبان و سواران برخاست. مسلم از جا پريد و دريافت كه آري يكي از اهالي خانه طوعه به دارالحكومه رفته است ، طلاي جان خود را به حاكم كوفه فروخته و در بهايش سكههايي چند بدست آورده است.
پناهگاه مسلم را به آتش كشيدند و با تير و نيزه و شمشير بر او تاختند و . . .
هنگامي كه فرستاده حسين (ع) را دستگير و به حضور ابن زياد ميبردند؛ عبيدالله كه بر تخت نشسته بود فرياد زد: تو آمدهاي كه بين مردم كوفه تفرقه بياندازي؟ و مسلم فرمود: ما آمدهايم تا مردم را امر به عدالت نماييم و به حكم قرآن دعوت كنيم.
امروز گنبد طلاي حرم مسلم در مقابل سيماي من قرار داشت و چقدر دلم گرفته بود. ضريح مبارك مسلم فلزي است ، بزرگ است ، باشكوه است و زيبا . نيم ساعتي داخل حرم بوديم . به نيابت امام زمان (عج) به نماز ايستادم. پندي بود كه يكي از بزرگان براي من داشت و من از آنروز ، به هر مكان مقدسي كه وارد مي شدم قبل از هر چيز براي امام زمان خود قامت مي بستم و به نماز مي ايستادم.
ضريح چوبي و كوچك مختار بن ابي عبيده ثقفي نيز داخل حرم مسلم قرار دارد. چند نفري در كنار ضريح او ايستاده بودند. زيارت كردم و از حرم حضرت مسلم (ع) خارج شدم .
♣ مختار مرد بسيار بزرگي بود و از جنگجويان راستين سده اول هجري .
از حادثه عاشورا چند سالي بيش نگذشته بود كه مختار بنابيعبيده ثقفي با كمك مردم كوفه براي خونخواهي حسين و يارانش دست به قيامي بزرگ زد و حكومتي تشكيل داد و بر قسمت وسيعي از كشور اسلامي تسلط يافت.
در گوشه ديگري از حياط حرم مسلم بن عقيل ، بارگاه ديگري است كه از آن هاني ابن عروه مي باشد ، پير مردي كه تا پاي جان دست از ياري مسلم بر نداشت كه ياري مسلم ياري حسين بن علي است و ياري حسين ، ياري خداوند است و در عهد راستين خود باقي ماند چونان كه خداي متعال فرمود : من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوالله و ...
سپس همه كاروان از مسجد خارج شده و همگي راهي خانه امام علي (ع) شدند. من در حياط ايستاده بودم وبا همراهانم سرگرم گرفتن چندين عكس شدم. كم كم صداي اذان در فضا طنين انداز شد. قرار شد همه ي افراد كاروان به حرم ميثم بن يحيي تمار (ع) كه در مسافت حدود 300 متري خانه ي امام و مسجد كوفه قرار دارد رفته و نماز ظهر و عصر خود را در آنجا اقامه نمايند. من و همراهانم دوباره به مسجد كوفه باز گشتيم و در بينابين صفوف براي اقامه نماز جماعت قرار گرفتيم.
امامت علي جز با تصريح و تائيد خداوندى تحقق نپذيرفت و زنان و مردان مدينه و كوفه در تائيد امر خداوند در ناسپاسي و عصيان اين موهبت الهي هيچ مضايقه نكردند. امامت علي براي شيعيانش از اصول بنيادين دين است و ايمان راستين جز با باور داشتن به بايستگى امامت علي تحقق نمييابد. فقط علي است كه خداوند متعال او را در غدير، در حضور پيامبرش به عنوان هدايتگر بشر برگزيد و اوست كه از هر گناه و ناراستى پاك و مصون است، و به اذن خدا، از جهان غيب و جميع علوم آگاه است.
و تنها تائيد رسول گرامي اسلام بر اين مدعا بس كه بر سر در ورودي آستان علي حك شده است: "انا مدينه العلم و علي بابها". علي نمونه كامل انسان و بالاتر از برترين درجه كمالات و فضيلتها است و از آن جا كه به يارى حق، همه گفتارها و رفتارهاى او نشان از صراطي خدايى دارد، بر همه مردم پيروى از او لازم و بايسته است. علي را ويژگىهائي است كه در اين روزگار در هر كس جستم هيچ نشاني از آنها نيافتم. عصمت علي، عدالت علي، آگاهى به غيب و جميع علوم و انتصاب از جانب خداوند تبارك و تعالي، صراحت علي، شجاعت علي، تقوا و پارسائي علي، سكوت علي و تنهائي علي.
هر بار كه به مسجد كوفه ميآمدم، ساعاتي را با خود خلوت ميكردم و در تنهائي خويش به علي ميانديشيدم. با خود نجوا ميكردم كه شمشير ابنملجم فرق علي را شكافت و سراسر محرابش را به خون او رنگين كرد. اكنون 1400 سال از آن دوران ميگذرد و من در محراب علي، در مسجد كوفه و در جايگاه او نشستهام. به راستي علي كه بود و من در محراب علي به دنبال چه مي گردم؟ و هر بار به ياد دكتر شريعتي ميافتادم كه چقدر زيبا علي را شناخته بود آن هنگام كه در جمع شاگردانش ميگفت :
♣ ما هميشه پيروزي را در پيروزي ميبينيم و ميشناسيم، اما علي درس بسيار بزرگي داده است و آن پيروزي در شکست است.
چگونه است كه يک امام، يک رهبر، يک قائم انساني گاه با موفق شدن و پيروز شدن درس ميدهد و گاه با پذيرفتن شکست، گاه با سخن ميآموزد و گاه با سکوت.
از همه سخناني که علي در مدت عمرش گفته است جملهاي از همه رساتر، بليغتر، زيباتر، اثربخشتر و آموزندهتر وجود دارد و آن: "25 سال سکوت علي است"؛ آنهم نه يک انسان گوشهگير و راهب، يک انسان فعال اجتماعي. آري يكي از بزرگترين ارزشهاي علي تنهايي او است.
اريک فروم ميگويد: "تنهايي زائيده عشق است و بيگانگي". راست است!
کسي که به يک معبود، به يک معشوق عشق ميورزد، با همه چهرههاي ديگر بيگانه ميشود و قلبش جز در شوق و آرزوي او نميتپد. چراكه انسان به ميزاني که به مرحله انسان بودن نزديکتر ميشود . . . احساس تنهايي بيشتري ميکند. و از اشتراک عواطف و احساسات و ابتذال روزمره او که بر عموم مردم حکومت ميکند فاصله ميگيرد و مجهولتر ميشود و رنجآورتر.
به اعتقاد دكتر شريعتي اگر شرح حال نوابغ را بخوانيم ميبينيم که يکي از صفات مشخص همه آنان تنهاييشان در زمان خود آنها است. در زمان خودشان مجهولند، غريبند و در وطن خويش بيگانهاند . . . . و آنها را . . . . و اثرشان را . . . . و سخنانشان را . . . . . و سطح انديشه و هنرشان را آيندگان بهتر ميفهمند.
شريعتي يکي از عواملي که انسان را در جامعهاش تنها ميگذارد، بيگانه بودن او مي داند با آنچه که مردم همه ميشناسند، تشنه ماندن او است در کنار جويبارهايي که مردم از آن ميآشامند و لذت ميبرند، گرسنه ماندن اوست بر سر سفرهاي که همه از آن لقمه بر ميگيرند و سير ميشوند. روح به ميزاني که تکامل مييابد و به آن انسان متعالي که قرآن از آن بنام قصه آدم ياد ميکند ميرسد تنهاتر ميشود. کسي که رنگ زمان بخود ميگيرد، رنگ همه را بخود ميگيرد و با همگان تفاهم و تجانس دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود به هر شکل و هر بعدش منطبق است، اين آدم احساس تنهايي و احساس تک بودن و مجهول بودن نميکند، چرا که از جنس همگان است.
احساس گريز، احساس تنهايي در جامعه و در روي زمين و احساس عشق که عکسالعمل اين گريز است او را بطرف آن کسي که ميپرستد و با او تفاهم دارد ميکشاند، به آن جايي که جاي شايسته اوست و متناسب با شخصيت او.
احساس تنهايي و احساس عشق در يک روح به ميزاني که اين روح رشد ميکند قويتر و شديدتر و رنجآورتر ميشود.
شريعتي درد علي را ، درد انسان هاي متعالي است و درد انسان متعالي، تنهايي و عشق است.
آن همه ياران ، آن همه همرزمان، آن همه نشست و برخاست با اصحاب پيغمبر هيچکدام برا ي علي تفاهمي بوجود نياورده است. علي در سطح هيچکدام از آنها نيست، ميخواهد دردش را بگويد، حرفش را بزند، گوشي نيست، دلي نيست، تجانسي نيست.
نيمه شب به طرف نخلستان ميرود، آنجا هيچکس نيست، مردم راحت آرميدهاند، هيچ دردي آنها را در شب بيدار نگاه نداشته است، و اين مرد تنها . . . . که روي اين زمين خودش را تنها مييابد ، با اين زمين و اين آسمان بيگانه است، و فقط رسالت و وظيفهاش او را با اين جامعه و اين شهر پيوند داده، پيوند روزمره و همه روزه.
ولي وقتي که بخود باز ميگردد . . . . ميبيند که تنها است . . . .، به نخلستان ميرود، و هراسان است که کسي او را در آن حال نبيند که . . . . شير در شب مينالد ودر تنهايي؟
سر در حلقوم چاه ميبرد و ميگريد.
انسان هر چه از عالم مادي و هر چه از مرحله حيواني و نيازهاي غريزي که طبيعت بر او تحميل کرده است ، دورتر ميشود ، در طبيعت تنهاتر ميشود . . . . و گرسنهتر . . . و تشنهتر، و علي يک انسان مطلق است.
علي قرباني خويشاوند پيغمبر بودن است، زيرا در جامعه قبايلي عرب روابط قبيلهاي نيرومندتر از اسلام است.
هنوز جامعه به طور خودآگاه يا ناخودآگاه نميتواند تحمل کند که هم پيغمبر از بنيهاشم باشد و هم جانشين او، در اين صورت براي بنيتيم و بنيعدي و بنيزهره چيزي نخواهد ماند و اين بنيها و ابناءها از ميان خواهند رفت.
شايد اگر علي از خانواده پيغمبر نبود شانس بيشتري براي موفقيت ميداشت. علي کسي بود که هيچ پيوندي با جامعه يثرب نداشت، مگر شمشيرهايي که به خاطر حق زده بود. . . . و رنجها . . . . و خطرهايي که به خاطر حقيقت کشيد و همين شمشيرها او را تنها گذاشته است ، بنابر اين علي در مدينه هم تنها است.
درد علي دو گونه است: يک درد، دردي است که از زخم شمشير ابنملجم در فرق سرش احساس ميکند، و درد ديگر دردي است که او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه کشانده .... و بناله درآورده است. ما تنها بر دردي ميگرييم که از شمشير ابن ملجم در فرقش احساس ميکند.
اما، اين درد علي نيست،
دردي که چنان روح بزرگي را بناله آورده است "تنهايي است"، که ما آن را نميشناسيم!!
بايد اين درد را بشناسيم . . . .، نه آن درد را . . . . که علي درد شمشير را احساس نميکند، و . . . . ما . . . .
درد علي را احساس نميکنيم.
شايد بعد از نيم ساعت بود كه 3 جوان عرب وارد مسجد شدند، در نزديكيهاي محراب نشستند و به خواندن دعاي كميل پرداختند. يكي از آنان صداي زيبائي داشت و دعا را به زيبائي قرائت ميكرد.
قرائت دعاي زيباي كميل در محراب علي همراه با نسيمي نرم و مهربان چهرهام را مينواخت، نسيمي چون نفس فرشتگان، همچون لطافت روح، همچون خاطره عشق اساطيري، پاك چون تقوا، زلال چون دوستي و شاد چون اميد و نوازشگر چون مژده! نسيمي كه هنوز در روحم ميوزد . نسيمي كه كلام علي را در گوش دلم مدام نجوا ميكرد كه:
♣ اي بندگان خدا با تقوا باشيد و از (ترس و خشوع) در برابر خداوند متعال تنها به خودش پناه بريد و در راهي كه او برايتان گسترده است گام نهيد و براي انجام تكاليفي كه او بر دوش شما نهاده است لحظهاي منشينيد. اگر در اين جهان پيروز نشويد، در آن جهان پيروزيد و علي آن را ضمانت ميكند.
بعد از ساعتي ، افراد كاروانمان را ديدم كه يكي يكي وارد صحن مسجد شدند. طبق عرف جاري دو ركعت نماز خواندند و براي اقامه نماز در ديگر مقامات مسجد دوباره از مسجد خارج شدند. پس از نماز در محراب علي، دو مقام ديگر هم باقي ميماند كه بايد در هر مقام نماز بجاي آورد. در حياط مسجد به كاروان خودمان پيوستم و در 2 مقامي كه باقي مانده بود با آنها به نماز و دعا ايستادم.
پنجشنبه 8 /آذرماه /1386
از ديشب مقرر شده بود كه امروز ساعت 8 صبح براي زيارت مسجد كوفه و دارالامام علي (ع) عازم كوفه شويم.
هيچ وقت نسبت به شهر كوفه احساس خوب و درخوري نداشتهام. نام كوفه براي من همواره يادآور بيوفائي است، يادآور رنج است، تنهائي است، بيعت شامگاه است و سنگ باران صبحگاه.
كوفه يادآور تلخترين صفحات خاطرات تاريخ اسلام و تاريخ تشيع بوده است، چه بهتر كه انسان زماني كه به اينجا ميآيد به كوفه و كوفيان نينديشد كه حوصله و صبر تاريخ از انديشه كردن در اين باره سخت لبريز است. انسان بايد زيارت خويش بنمايد و بگذرد، چراكه اين مردم بسيار از ما خستهاند و ما نيز از ايشان.
به ياد دارم آنجا كه مولايمان علي (ع) فرمود:
♣ "خدايا من اين مردم را خسته كردم و اينان نيز مرا. آنان از من به ستوه آمدهاند و من نيز از آنان به تنگ آمدهام.
پس خدايا بهتر از ايشان را به من عطا كن و بدتر از من را بر ايشان بگمار.
خدايا دلهاي ايشان را آب كن چنانكه نمك در آب حل ميشود.
به خدا سوگند دلم ميخواست به جاي شما هزار سوار از قبيله ي بني فراس بن غنم ميداشتم
اگر آنان را فرا ميخواندي همچنان ابرهاي تندرو تابستاني به سرعت به ياريت ميشتافتند"
و يا هنگامي كه گزارشها و اخبار پياپي از تهاجم سپاهيان معاويه به شهرها ميرسيد و فرمانداران امام در يمن – عبيدالله بن عباس و سعيد بن عمران پس از شكست از بسربن ارطاه (يكي از سرداران معاويه) به كوفه بازگشتند. امير مومنان در حاليكه از سستي و كندي يارانش در جهاد و مخالفتشان با راي او رنجيده خاطر بود بر فراز منبر رفت و فرمود:
♣ "براي من جز همين شهر كوفه ديگر هيچ جائي باقي نمانده كه آن را بگشايم يا ببندم (اختيار آن را داشته باشم)
اي كوفه! اگر فقط تو براي من باشي! آنهم با اينهمه طوفانهاي فتنه كه هر صبح و شام در هر كوچه پس كوچهات ميوزد، رويت زشت باد!
اينك من از اين ظرف حكومت جز ته ماندهاي اندك هيچ بهرهاي ندارم.
شنيدم كه بسربن ارطاه بر يمن تسلط يافته است.
به خدا قسم ميبينم كه بزودي اين جماعت بر شما كوفيان هم چيره ميشوند زيرا آنان در باطل خود، وحدت كلمه دارند و شما در حق خود، دچار تفرقهايد.
شما امام خود را در حق نافرماني مي كنيد و آنان از پيشوايان باطل خود اطاعت ميكنند.
آنان نسبت به رهبر خود امانتدارند و شما نسبت به رهبرتان خيانت ميورزيد.
آنها در شهرهايشان به آباداني و سامان امور ميپردازند و شما در شهرهايتان فساد و تباهي ببار ميآوريد.
اگر من كاسهاي چوبي به دست يكي از شما بسپارم، ميترسم كه بند بيارزش آن را بدزدد.
به محض ورود به كوفه از كاروان جدا شدم و راهي دارالامام علي (ع)- خانه امام– شدم. به اعتقاد بسياري امام در آن 4 سال و اندي كه در كوفه به امور خلافت مسلمين ميپرداختند در اين منزل ساكن بودهاند و عدهاي ديگر نيز بر اين عقيدهاند كه علي عليهالسلام در دارالحكومه ميزيسته و فقط به هنگام شهادت خويش در اين خانه، فرزندانش او را غسل دادهاند. برخي نيز بر اين باورند كه اين خانه را زماني كه امام از مدينه به كوفه آمدند از زني از اقوام خويش بنام ام هاني اجاره نموده و در آن سكني گزيدند.
تا ساعت 11 همه افراد كاروان در مسجد كوفه بودند – و نمازهاي مربوط به مقامات دوازدهگانه آن را بجاي ميآوردند.
ميدانستم كه در اين ساعت همه كاروانها به مسجد كوفه ميروند و در اين ساعت خانه امام بسيار خلوت خواهد بود. اتفاقاً همين طور بود. يك ساعتي شايد هم بيشتر در آنجا بودم و به نماز و قرآن پرداختم.
خانه امام تقريباً به شكل مربع است، با بنائي بازسازي شده در دوره صدام. نماي بيروني آن از همين آجرهاي 3 سانتي زرد و يا نارنجي است و گنبد كوچكي بر فراز خانه به رنگ آبي لاجوردي.
از درب اصلي آن كه وارد مي شويم، حياط كوچكي قرار دارد. سمت چپ حياط، دو سه حجره كوچك قرار دارد كه بنام مكتب و كتابخانه امام حسن و امام حسين (ع) ميباشد. سمت راست حياط نيز داراي 2 دالان تنگ و باريك است. دالان اول به اتاق نشيمن امام راه مييابد. در اتاق نشيمن آقا سنگي است به ارتفاع حدود40 سانتي متر – عرض 2 متر و طول 2 متر و نيم كه محل غسل و كفن امام علي به هنگام شهادت است. سمت چپ و راست اين سنگ، مقام امام حسن و امام حسين (ع) است كه به غسل و كفن امام پرداختهاند.
در انتهاي دالان ديگر نيز چاه آبي قرار دارد و همچنان آب فراواني از آن ميتراود. سطلي در لبه ديواره چاه قرار داشت به درون چاه انداختم و با طناب بالا كشيدم، وضو گرفتم و در حجرههاي پشت چاه به نماز ايستادم. در پشت چاه حجرههاي ديگري است كه به نام اهل بيت امام علي (ع) ميباشد. يكي از آنان به نام محل نماز زينب (س) است، ديگري بنام ام البنين، حضرت عباس و ...
در بيرون از خانه امام (ع) عكاسي بود كه با دوربين ديجيتال از نماي بيروني خانه امام و مسجد كوفه كه از پشت آن گنبد زيباي حرم مسلمبنعقيل انسان را به وجد ميآورد، عكسهاي يادگاري ميگرفت.
چند عكس تكي گرفتم و قرار شد كه شب عكسهايم را در هتلمان (فندق القاسم) در نجف تحويل بگيرم.
كم كم راهي مسجد كوفه شدم .
ما بين بيت امام و مسجد كوفه امروزه زمين نيزار و علفزارنسبتاً بزرگي است. در ميان علفزار آثاري از ويرانه هاي يك بناي قديمي نمايان است. بنائي كه نگارنده بخش عظيمي از تاريخ بيشرمانه كوفه بوده است. آري ، بنائي بنام دارالحكومه .
در فاصله ي بيت علي تا مسجد كوفه سرشار از زن و مرد پير و جوان و بچه هاي خردسالي كه به گدائي مشغول اند و يا به فروش سيگار و تسبيح ، دبه هاي كوچك ، پارچه و لباس و هزار و يك چيز بونجول ديگر . قدم زنان به مسجد كوفه رسيدم .از محل بازرسي افراد عبور كردم و وارد حياط بزرگ مسجد شدم.
♣ مسجد كوفه يكي از چهار مسجد مورد عنايات خاص الهي است و نمازگذار در آن مخير به قصر نماز و يا اتمام نماز خود ميباشد به گونهاي كه در اين مسجد، زائرين ميتوانند بدلخواه نماز هاي خود را شكسته و يا بصورت كامل بجاي آورند.
امام باقر عليهالسلام ميفرمايند: "اگر مردم مي دانستند چه ثوابي در مسجد كوفه نهفته است، هر آينه همگان براي عبادت و زيارت بسوي آن ميشتافتند" و همچنين فرمودند: " نماز در اين مسجد برابر حج و عمره مقبول در معيت رسول اكرم است و هر نماز در اين مسجد برابر با هزار نماز در محل ديگر است".
مسجد كوفه داراي حرمت و قداست بسيار بالائي است به طوري كه بيش از هزار پيامبر و اوصياء رسولان خداي متعال و بسياري از فرشتگان در آن به عبادت و نماز پرداختهاند و پيامبر اسلام نيز در شب معراج آسماني خود در آن به نماز ايستاد و در برخي روايات اين مكان را بسيار افضلتر از مسجدالاقصي ميدانند. مساحت آن حدود 12 هزار متر مربع است و داراي ديوارهاي بلند، ساده و بسيار زيبائي است.
تقريباً مربع شكل و اضلاع آن 110 در 116 متر ميباشد.
مسجد كوفه داراي 12 مقام است. منظور از مقام محلي است كه يكي از پيامبران يا اوصياء آنها در آنجا حضور داشتهاند، به نماز و عبادت پرداخته و يا در آن مكان به امور مسلمين ميپرداختهاند و ما امروز براي تبرك جستن از آنان با سراسر وجود در جايگاه آنان ميايستيم و با نماز و مناجات خود عهدي دوباره با آنان ميبنديم و سرانجام از آنان شفاعت در سراي آخرت را ميطلبيم.
اين مقامات دوازدهگانه بترتيب عبارتند از:
1-مقام حضرت ابراهيم عليهالسلام 2- مقام حضرت خضر عليهالسلام 3- دكهالقضا و محلي كه علي عليهالسلام به هنگام قضاوت در آن جايگاه ميايستاد و به قضاوت ميان امور مسلمين ميپرداخت. در اين موضع ستوني قرار دارد كه روي آن نوشته شده است "ان الله يامربالعدل و الاحسان" 4- بيتالطشت و آن مكاني است كه مولاي متقيان به هنگامي كه كوفيان دختري را به بارداري متهم كردند، طشتي از آب گنديده در آنجا قرار دادند، دورتادور آن را چادر كشيدند و دخترك را امر به نشستن در ميان طشت نمودند، ساعتي بعد دخترك حالت تهوع بسيار سختي يافت و به يكباره همه انگلها و آلودگيهائي كه در شكمش بود خارج شد و برآمدگي شكمش فرو نشست 5- دكهالمعراج پيامبراكرم. شب معراج، رسول الله در اين محل به نماز و عبادت پرداختند و از همين محل معراج پيامبر گرامي اسلام آغاز شد 6- مقام كشتي نوح، بسياري معتقدند كه كشتي نوح نبي عليهالسلام در اين محل فرود آمد و به گل نشست 7- مقام توبه حضرت آدم 8- مقام جبرئيل 9- مقام امام سجاد (ع) 10- مقام حضرت نوح (ع) 11- محراب مسجد كوفه و آن همان محرابي است كه يادآور خاطرات تلخ و شيرين، خطبه هاي آتشين و درد دلهاي علي عليهالسلام بود و سرانجام سراسر محراب به خون سرش رنگين گشت و علي قرباني جهل كوفيان فرياد برآورد كه فزت و ورب الكعبه – به خداي كعبه قسم كه ديگر براي هميشه از عصيان و بدانديشي اين مردم راحت شدم 12- مقام امام صادق (ع).
♣ مسجد حنانه يكي ديگر از امكان بسيار مقدس و مشهور شهر كوفه مي باشد كه بين كوفه و نجف واقع شده است. به اين جهت آن را حنانه ناميدهاند كه وقتي سر امام حسين (ع) را در آنجا بردند، صداي ناله و ضجه شنيده شد. نام ديگر آن "مسجد رأسالحسين" است؛ زيرا بنا به روايتي هنگامي كه سر مقدس اباعبدالله الحسين (ع) را بعد از غروب عاشورا از كربلا به سوي كوفه ميبردند ، حاملان سر حسين در كنار چاه آبي كه در مجاورت مسجد مي باشد، توقف كردند و سر امام (ع) را در اين مكان كه اتاقي كوچك بود بر زمين نهادند. در اين هنگام ديوارهاي كاه گلي اطاق به نشان تعظيم به پائين خميدند . غروب عاشورا بود ، آسمان به شدت مي باريد ، باراني سرخ . آسمان خون مي باريد و اهل سماوات مي گريستند و صداي ناله و ضجه از ديوارهاي گلي مسجد حنانه شنيده مي شد.
در نزديكي مسجد حنانه ، مرقد كميل بن زياد در الثويه (بين كوفه و نجف) قرار دارد. كميل يكي از اصحاب خالص مولا اميرالمومنين (ع) است و حضرت پيشاپيش به او خبر داده بود كه توسط فردي شقي به شهادت خواهد رسيد. كميل در سن 88 سالگي به دست حجاج بن يوسف كشته شد و دعاي زيباي كميل يادگار علي به اوست.
اماكن زيارتي ديگري نيز در كوفه هست كه مهمترين آنها، قبر عبدالله بن يقطر حميري برادر رضاعي امام حسين عليه السلام مي باشد كه حامل نامه امام به مردم كوفه بود.
قبر قيس بن مصهر صيداوي كه او نيز از اصحاب خاص اباعبدالله بوده است، ايشان حامل نامه محرمانه امام حسين (ع) به مسلم بود.
قبر سليمان بن رزين كه امام حسين (ع) او را به بصره فرستاده بود.
مزار قنبر ، غلام علي (ع) كه به دست حجاج به شهادت رسيد.
سعيد بن جبير يكي از صحابيان نزديك مولا علي (ع) كه به دست حجاج شهيد شد.
راهي مسجد كوفه شدم. به محض ورود به حياط چشمم به جماعت كاروان خودمان افتاد كه در وسط حياط همچنان به نماز ميپرداختند. وارد صحن و سراي اصلي مسجد شدم و بياختيار به سمت محراب امام علي عليهالسلام و محل ضربت خوردن امام رفتم. هيچكسي داخل مسجد نبود. فقط يك نفر جوان عرب به يكي از ستونهاي مسجد تكيه داده بود و به اطراف نگاه ميكرد. در محراب امام علي به نماز ايستادم و بعد قرآن را باز كردم و باز هم سوره هود (ع) آمد. شروع به تلاوت قرآن نمودم.
نامه زیر در خرداد ماه سالجاری به محضر دکتر سروش ارسال گردید و مصلحت آن نیست که امروز در کنجی خلوت گزینیم و در گوش یکدیگر نجوا کنیم . از اینرو لازم دیدم که متن آن را با دوستان جوان خویش نیز در میان نهم.
بنام خداوند بخشنده مهربان
محضر جناب آقای دکتر سروش
سلام علیکم
در ابتدا لازم میدانم سخن خویش را با سپاس از جنابعالی در درافکندن دینداران این نسل و عصر به پرسش ، شجاعت در تردید نسبت به یقینیات نظام اسلامی موجود و ورود به حریم ممنوعه دستگاه فکری حاکم آغاز نموده و بسان فرزندی در ساحت پدری و در خانه ای کوچک از دیار تحقیق به تمنای نیاز خود نشسته ، از اطاله کلام تبری جسته و از متن پریشان ذهن خویش و ابهام و تردیدی که به این روح و جان درافتاده است سخن می گویم .
همین خطاب ها با حضرتعالی بسی مایه آرامه جان است و اسباب دلنوازی ما جوانان.
از نبی گفتید و از تخیلات عارفانه او.
از علم اندک پیامبر فرمودید و از قد و قامت علم او.
از پیامبرگفتید و از نحل عسل و از بلندگو گفتید و از طوطی.
آنچه در قالب فطرت نه در نهاد بشر که در همه موجودات و کائنات نهادینه شده است، بلوغ و سیر و تعالی از دانی به عالی و میل به تکامل و شدن است که بنا به گذار زمان ، این کلیت متصاعد تمامی کائنات را به سیطره خویش می کشاند.
انتظار می رود با نگاه ناسوتی و کاملاً زمینی و مثبت گرا به پدیده وحی و دریافت محمدی ، انسجام و یکپارچگی و وحدت بیرونی و محتوائی این کلام مقدس در خلال رشد نبی و تکامل روحانی و معنوی رسول امی بر کرسی تغییر و دگرگونی نشیند و طبق اندیشه کوچک من ، اگر چنین باشد کاملاً طبیعی می نماید و مدعای این تائید ، نگاهی به روند تشکیل آثار و احوال در عرفا ، شعرا ، هنرمندان و صنعتگران است.
حال اینکه یکی از بارزترین ویژگی ها در بیان اعجاز قرآن کریم ، انسجام ظاهری و باطنی سور و آیات قرآنی است و این خود خارق اساس و بنمایه خلقت است به گونه ای که مرد در 40 سالگی همان از خاکستر عبادات او چونان عنقائی سر بر می آورد و مخاطبانش را به زیر بال خود می کشد که در 53 سالگی ، 57 سالگی ، 61 سالگی و بالاتر.
درج تاریخ در ذیل تصاویر و نقاشی های نقاشان ، اشعار شعرا و احوالات عارفان و دیگر آثاری چون مجسمه ها و مصنوعات و دیگر تراوشات هنری ، حاکی از همین سیر به کمال و فزونی در تجربه تسخیر الهامات و تجلیات آن در این قبیل آثار است.
فیزیولوژی و غدد ، اعصاب و روان ، روح و جان نبی و همه آدمیان در بند مکان و در گرو گذار زمان است و همنشینی با زمان و مکان تحفه ای در نطفه خویش می بندد بنام کمال و این امری است اجتناب ناپذیر.
اما آیات و سور این امی ، گویا از هرگونه دگرگونی و سیر به تعالی بازمانده است و پیرمرد همان دعوی بیست سال پیش خویش را سر می دهد و سال هاست که فقط همین حرف ها را تکرار می کند.
از این حیث شاید فرقی میان زنبور عسل و طوطی نیست. زنبور نیز چنان طوطی مقلد آیات وحی کتاب فطرت خود است. نحل عسل بسان پیامبر در سیر میلیون ها ساله خویش از تعالی و دگرگونی در بازتولید محصول خود وامانده است و همان از او می تراود که به حکم فطرت در اوست و آن هم چونان همان بلندگوئی است که در بیان طوطی بکار رفته است.
آری نحل عسل شاید همان مقلدی است که تنها یک آیه فطرت و وحی خود را بی اختیار و تا ابد تکرار می کند.
سالیان می گذرد و باز همان نوشابه ای از او می تراود که در کتاب وحی خویش دریافت نموده است.
طوطی نیز چنین است و شاید محمد نیز همچنان طوطی و مگر خطاپذیری در کارخانه تولید عسل راه می یابد که دمی عسل و هنگامی شیره ای و شربتی دگر از آن برون تراود که انتظار آن رود که در کارگاه تولید حکمت و انتشارات کتاب محمدی خللی مجال رخ نمودن یابد؟ و فهم این تناسب با این دگراندیشی که محمد خود آفرینندهی قرآن است و بلکه کتاب او برآمده از ذهن او و تمام محدودیتهای بشری اوست بسیار دشوار می نماید.
قلب و جان پیامبر بسان آینه ای ، بازتاب هرچه تابش به سمت اوست و انعکاس بیرونی این تابش در آینه جان نبی تجلی و ظهور سوره و آیاتی نو می نماید و شاید چنان زنبور، فارغ از تغییر در تولید آیات دیوان کبیر خود می باشد و همین امر انسجام آیات و سور قرآن را طی بیش از بیست سال احوالات گوناگون نبی آنهم در خلال تجربیات نو ، حوادث و در میانه نبرد ها و ... به رخ می کشاند و آیا نشانگر دست نگارشگری نیست برتر و فراختر از محمد ، آیاتی که گاه در میانه سفر زمانی که بر وی نازل می شد، شتر نبی در زیر سنگینی هجوم و بارش وحی از حرکت باز می ایستاد و توان و یارای گام زدن از کف می داد.
اگرچه نوع و گویش آیات و سوره های مکی و مدینه ای تا اندازه ای بسیار متفاوت است اما هیچگاه به قیاس و ارزش گذاری نمی توان میان آنها داوری نموده و یا رای به عالی و دانی و برتر و پست تر بودن آنها صادر نمود.
از دیگر ویژگی های وحیانی قرآن کریم ، پیشگوئی احوال و اخباری است که در نظم خلقت و نظام کائنات رخ می نماید که با علم اندک و زمینی پیامبر اکرم باز هم قابل جمع نیست. مردی صحرائی که از فیزیک و شیمی بی بهره است و از چگالی اشیاء و مواد عالم خود بی خبر ، صحبت از جدائی میان آب شور و شیرین می کند و مرزی نامرئی که در میان آنهاست و مانعی برای آمیزش آنها .
از لقاح گرده های نر و ماده در فصول گرده افشانی گیاهان پرده بر می دارد و هر نوع بازتولید در نظام خلقت را ناشی از همان زوجیت قلمداد می کند.
این امی نجوم ناخوانده از سیالیت سیارات سخن به میان آورده و از مدارات آسمانی می گوید و آنها را به زبان و فهم مردمان خویش ترجمه می کند و چنانچه می دانیم رسم سخن ، ابتدا اندازه گیری فهم مخاطبان است .
امام صادق در روزگاری که تنها یک طیف مقیاس همه فهمی در جامعه قلمداد می شود در خطاب به توده می فرماید که ناخن هایشان را کوتاه کنند چرا که زیر آنها مامن شیطان است.
آری این همان طیف سنجش در این روزگاران است. آنچه در کاسه فهم حجازیان می نشیند تنها پارادوکس بهشت و دوزخ و ملائک و شیاطین است و هرچیزی را برای فهم این صحرائیان باید بدین زبان ترجمه نمود . چه جای سخن گفتن از باکتری ، ویروس و آلودگی ها و بیماری ها.
این منظر که او حقیقاً به آنچه میگفته، باور داشته است و بیان او همان زبان خود و دانش خود او بوده است و گمان نمی رود که دانش او از دانش مردم همعصرش دربارهی زمین، کیهان و ژنتیک انسانها بیشتر بوده باشد و این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است در قیاس بسیاری از آیات قرآنی به ابهامی نو بدل شده است.
شاید پیامبر به حکم الهی ، علاوه بر علوم متافیزیک بر جمیع علوم امروزین همچون شیمی ، اختر شناسی ، زمین شناسی ، فیزیک و زیست شناسی گیاهی و جانوری و بسیاری دیگر احاطه یافته است و یا شاید خداوندگار جامع العلوم به وی القاء نموده است . حال او توان پردازش این علوم و یافته ها را دارد یا خیر و اینکه آیا او خود این متون سنگین علوم زمینی و ماوراءزمینی را به فهم و زبان مردمان خویش بازمیگرداند و یا چونان زنبور عسل عاجز از تغییر و دستکاری در فرآورده خویش است مبحثی است همچنان ناگشوده و نیازمند بحث و فهمی دیگر و مجالی دوباره از سوی حضرتعالی که امید است ما را بدان رهنمون فرمائید.
به گمان بنده باید گذر کرد و بدیده اغماض نگریست علوم فراخی چون سنجش روحانیت و رجیم بودن را. پدیده هائی چون روح و جن و عرش العظیم ، آخرت و دوزخ و از همه مهمتر عدالت قاضی به روز محکمه و حکم و داوری الهی و بسیار اینچنین پدیده هائی که در ورای ماده و زمان هرآینه در حال شدن است و نطفه در لاهوت بسته است.
آنجا که قرآن خطاب به دو گروه سخن می گوید و علاوه بر پیام آور اسلام ، جنیان را نیز مخاطب خویش می خواند و می فرماید خلق الانسان من صلصال کالفخار و خلق الجان من مارج من النار و سپس خطاب به هر دو دسته آنان ادامه می دهد فبای آلاء ربکما تکذبان.
و یا قرآن را به مثابه دانشگاه و مکتبی برای نبی میخواند که او در آن به تحصیل علوم می پردازد و مفعول را از آیه علّم القرآن حذف می نماید ،گوئی از زمین فاصله می گیرد و آن را تا گفتگوئی کاملاً یکسویه و از فراز به زیر مبدل می نماید.
پدر گرامی نسل جوان ایران قرون وسطی زده اسلامی چگونه می تواند این یافته ها را با یکدیگر جمع نموده و مگر با این حواس درخور انسان خاکی روح را در جسم می توان فهمیدکه این بحر را در کوزه؟
اعتبار و روائی برای تائید مقیاس های سنجش طریق مناسبی است برای فهم بشری و دریافته ایم که برای سنجش وزن نمی توان از مقیاس متر استفاده نمود چراکه از اعتبار مناسبی برخوردار نیست.
آنچه پوزیتیویسم را بی اعتبار نمود استفاده از همین تنها مقیاس علم زمینی برای سنجش هر چه هست بود و سپس دریافت که چیزهائی هست که همچنان مقیاس سنجش آن فارغ از علم و درک مادی انسان است و سرانجام لحظه ای با تامل از شتاب پیشین خود باز ایستاد و در تردید و گمان با خود زمزمه کرد که شاید نتوان همه پدیده های عالمیان را با مقیاس عقلانیت و علوم خاکی سنجید . آیا این سنجش از اعتباری برخوردار هست یا نه؟ و این سنجش انسان را به خطا می کشاند همچنانکه سنجش وزن با مقیاس متر .
امید است با سعه صدر همیشگی خود ، جوانان دیار خود را در این میانه و کشاکش تردید یاری فرمائید.
با سپاس فراوان - فرزند کوچک شما امیر بهرامی
13 خردادماه 87
خاطرات شعبان جعفری ( شعبون بی مخ ) مجموعه مصاحبههای هما سرشار با شعبان جعفری است که در امریکا زندگی می کرد.شعبان جعفری که نامش با کودتای ۲۸ مرداد گره خورده در ۲۸ مرداد سال گذشته از دنیا رفت !. "هما سرشار" از یهودیان مقیم امریکاست که به همراه خانوادهاش در کارهای انتشاراتی فعالیت دارند. فرزند وی "هومن سرشار" اخیراً کتابی با نام "فرزندان استر" ( مجموعه مقالاتی درباره یهودیان و حضورشان در ایران) به رشته تحریر درآورده است که توسط انتشارات "کارنگ" در سال 84 ترجمه و منتشر شده است. هما سرشار در مقدمه کتاب خود مینویسد که فکر ضبط و انتشار خاطرات جعفری، اولین بار پس از ملاقاتی با وی در سال 1986 به ذهنش رسیده است. نویسنده کتاب در ادامه و با موافقت جعفری، خاطرات وی را به شکل مصاحبه حضوری ضبط کرده و پس از بررسی مطالب و تطبیق اطلاعات داده شده با اسناد تاریخی، اقدام به انتشار آنها نموده است
به نظر هما سرشار ، حضور جعفری در سالهای پرآشوب 1329 تا 1332 در وسط "معرکه" عامل مهمی است تا مورخ را به مصاحبه با وی ترغیب کند: «هنوز اهل قلمی از زبان و دید کسی که آن لحظات پرتنش را در خیابان زیسته، داخل معرکه و میان گود بوده چیزی ننوشته است." (ص 11)
خاطرات شعبان جعفری در نه فصل تنظیم شده است:
فصل اول: جعفری در این فصل با ارائه مشخصات بیوگرافیک خود میگوید که متولد اول فروردین 1300 شمسی است و در محله سنگلج تهران به دنیا آمده است (از محلات قدیمی پایتخت) وی در ادامه با بیان علاقه خود به ورزش باستانی از تلاشهایش برای تقویت این ورزش کهن در ایران سخن میگوید. (ص 31)
فصل دوم: این فصل به بیان خاطرات جعفری از دوران سربازی اختصاص دارد. وی در این بخش با ذکر خاطراتی از این دوران کمی هم از وضعیت بعضی شهرهای ایران در آن دوران سخن میگوید. جعفری میگوید که به دلیل شرارتهای متعدد و شیطنتهایی که گاه و بیگاه انجام میداده است دوران خدمتش به جای دو سال، چهار سال به طول انجامیده است!
فصل سوم: شعبون بیمخ در این فصل به بررسی چگونگی ورود خود به جریانات سیاسی توضیحاتی ارائه کرده است. وی میگوید: اولین باری که اسمم در جریانی مهم بر سر زبانها افتاد، زمانی بود که با چند تن از رفقا مشروب خورده بودم و برای دیدن نمایش به تماشاخانهی مهمی در تهران رفته بودیم. اتفاقاً چند تن از سران رژیم نیز در آن سینما حضور داشتند. به همین دلیل مأموران قصد جلوگیری از ورود ما را داشتند که ما هم زد و خورد و دعوای مفصلی به پا کردیم که این مسئله نام ما را بر سر زبانها انداخت. (ص 58)
فصل چهارم: در این بخش جعفری ابتدا به سابقه مذهبی خانوادهاش اشاره میکند و سپس میگوید که در میان خانوادهاش فردی روشنفکر بوده است؛ چرا که مثلاً توسل مادرش به امام رضا (ع) برای بهبود درد پایش را به باد انتقاد گرفته است.(ص 63)
وی در ادامه به ارتباطات خود با علمای قم اشاره میکند و مدعی میشود که زمانی عضو "فدائیان اسلام" بوده است. (ص 65) جعفری در ادامه(به زعم خود) به برخی تندرویهای فدائیان اسلام اشاره کرده و برای مثال قتل کسروی را عملی خودسرانه تلقی کرده و تلویحاً نظر مشهور مبنی بر فتوای آیتا... کاشانی در مورد قتل رزمآرا را تکذیب میکند. (ص 66) . در پایان این بخش از کتاب نیز جعفری میگوید که به خاطر همین تندرویها از گروه فدائیان جدا شده است. (ص 71)
فصل پنجم: جعفری در این بخش به ارتباط نزدیک خود با آیتا... کاشانی و همکاری با وی اشاره کرده و با ذکر خاطرهای جالب، مسئله ورود تاریخی ایشان به ایران را شرح میدهد. (ص 81)
البته وی در این فصل به وقایع نهم اسفند 1331 نیز اشاره میکند و ضمن بیان اقداماتش در جلوگیری از خروج شاه از کشور به دغدغه علما و به خصوص آیتا... کاشانی در این مورد میپردازد.
فصل ششم: جعفری در مورد این روز و حمله وی و دار و دستهاش به روزنامههای منتقد شاه مثل "مردم" و "چلنگر" و ضرب و شتم روزنامهنگاران و تخریب دفاتر روزنامهها توضیح میدهد و دلیل آن را توهینهای این روزنامهها به شاه و علاقه مفرط خودش به مقام سلطنت و شخص شاه عنوان میکند. (ص 90)
فصل هفتم: فصل مربوط به وقایع 30 تیر 1331 با آنکه در مورد یکی از حساسترین مقاطع تاریخی کشور سخن میگوید به اختصار برگزار شده است. جعفری در این فصل تنها به ذکر این نکته بسنده میکند که در جریان رخدادهای سیام تیر طرفدار مصدق بوده است و مردم را به اعتراض علیه قوام دعوت میکرده است.
فصل هشتم: جعفری در این فصل بار دیگر مسائلی را که در فصل پنجم توضیح داده تکرار میکند. وی در این بخش از خاطرات خویش به دادگاهی که در ارتباط با حوادث نهم اسفند 31 تشکیل شد و بازجوییهای متعددی که از وی در این ارتباط صورت گرفت. جعفری میگوید که در زندان سختیهای فراوانی کشیده است.
فصل نهم: جعفری در این بخش که به وقایع مهم 28 مرداد 1332 اختصاص دارد، با تکذیب ارتباط ارگانیک خود با طراحان کودتا میگوید که در زمان شروع این اتفاقات در زندان بوده است. وی همچنین موضوع حمله کردن به دکتر فاطمی با چاقو در زمان محاکمه فاطمی (پس از کودتا) را تکذیب کرده و مدعی میشود که فقط او را کتک زده است.
در فصلهای بعدی این کتاب که به ترتیب با عنوانهای «باشگاه جعفری»، «15 خرداد 42»، «شاه و دربار»، «انقلاب»، «در خارج» و «کلام آخر» تنظیم شدهاند، جعفری با بیان خاطرات خود در مورد این موضوعات، بیشتر سعی در مبرا نشان دادن شخص شاه و انداختن تقصیر به گردن اطرافیان (شیوه همه مدافعین رژیم پهلوی) و ارائه چهرهای مهربان، ورزش و فرهنگدوست و مردمی از شاه دارد. وی همچنین در مورد مرحوم تختی با اشاره به اختلافات خانوادگی وی با همسرش، شایعه خودکشی وی را تأیید کرده و وی را فردی غیرسیاسی معرفی مینماید. (ص 182)
جعفری اختلاف طیب حاج رضایی با شاه را نیز شخصی و بر سر ممنوعیت واردات موز توسط وی قلمداد کرده و هرگونه دخالت خود در دستگیر و اعدام وی طیب را رد میکند. (ص 292)
هما سرشار در انتهای کتاب با آوردن ویژهنامهای در معرفی ورزش باستانی واصطلاحات رایج در آن به قولی که در ابتدای مصاحبه به جعفری داده بود، عمل میکند که بخشی خواندنی است.
شعبان جعفری معروف به بیمخ اینک و در سنین کهولت و پیری در آپارتمانی کوچک و ناامید از بازگشت به وطن، سالهای آخر عمر خود را سپری میکند، در حالی که به گفته خودش از تغییر رژیم در ایران تقریباً ناامید است. (ص 379)
پس از انتشار این کتاب، بعضی از افراد و گروههایی که جعفری در این کتاب از آنها نام برده است، دست به موضعگیری زدند. محمدمهدی عبدخدایی از اعضای قدیمی فدائیان اسلام، هرگونه عضویت جعفری در این گروه را تکذیب کرد. بعضی از همراهان و دوستان مرحوم تختی ادعاهای جعفری درباره آن مرحوم را تکذیب کردند. مرکز اسناد تاریخی وزارت اطلاعات نیز با چاپ کتاب "شعبان جعفری به روایت اسناد ساواک" گام مهمی در روشن ساختن میزان صحت ادعاهای جعفری برداشت.
کتاب 50 واقعیت جهان که باید تغییر کند
1) متوسط عمر زنان ژاپني 84 سال است؛ در حاليکه متوسط عمر زنان بوتسوانايي (کشوري در جنوب آفريقا) بيشتر از 39 سال نيست.
2) در روسيه سالانه بيش از 12 هزار زن در نتيجه خشونت هاي خانوادگي جان خود را از دست مي دهند.
3) نيمي از شهروندان 15 ساله انگليسي تجربه مصرف مواد مخدر را کسب کرده و يک چهارم جمعيت 15 ساله اين کشور نيز سيگار مصرف مي کند.
4) يک سوم کساني که دچار چاقي مفرط هستند در کشورهاي در حال توسعه زندگي مي کنند.
5) در بين کشورهاي توسعه يافته بيشترين آمار در مقوله بارداري زودهنگام به آمريکا و انگلستان اختصاص دارد.
6) آمار زنان گمشده چيني به 44 ميليون نفر مي رسد.
7) تعداد زنان آرايشگر برزيلي از تعداد سربازان اين کشور بيشتر است.
8)81درصد اعدام هاي صورت گرفته در سال 2002 در سه کشور ایران ، آمريکا و چين به وقوع پيوسته است.
9) اطلاعاتي که سوپرمارکت هاي انگليسي درباره مشتري هاي خود جمع آوري مي کنند، بيشتر از اطلاعاتي است که حکومت اين کشور درباره شهروندانش دارد.
10) در اتحاديه اروپا روزانه هر راس گاو به ميزان 5/2 دلار مورد حمايت مالي قرار مي گيرد، اما 75 درصد جمعيت قاره آفريقا با پولي بسيار کمتر از اين رقم به زندگي روزانه خود ادامه مي دهند.
11) در بيش از 70 کشور جهان روابط همجنسگرايان ممنوع اعلام شده و در نه کشور ديگر نيز براي اين کار مجازات مرگ را در نظر گرفته اند.
12) يک پنجم جمعيت دنيا با درآمد روزانه کمتر از يک دلار به حیات خود ادامه مي دهند.
13) 13 میليون و دويست هزار آمريکايي در طول يک سال مورد جراحي زيبايي قرار گرفته اند.
14) در اثر انفجار مين هاي زميني، هر ساعت يک انسان جان خود را از دست مي دهد و يک نفر ديگر نيز دچار معلوليت مي شود.
15) در هندوستان 44 ميليون کودک به عنوان کارگر مورد استفاده قرار مي گيرند.
16) در کشورهاي صنعتي روزانه 6تا7 کيلوگرم مواد افزودني وارد بدن انسان ها مي شود.
17) پردرآمدترين ورزشکار جهان، «تايگر وودز» گلف باز، در طول سال 78ميليون دلار و به عبارت ديگر در هر ثانيه 148 دلار درآمد کسب مي کند.
18) در آمريکا هفت ميليون زن و يک ميليون مرد نظم غذايي خود را از دست داده اند.
19) در واشينگتن براي فعال نگه داشتن نمايندگان، 67 هزار نفر و به ازاي هر نماينده کنگره 125 نفر مشغول فعاليت هستند.
20) تصادف وسايل نقليه موتوري در هر دقيقه باعث مرگ دو نفر مي شود.
21) از سال 1977 به اين سو در کلينيک هاي کورتاژ آمريکا 80 هزار مورد اعمال خشونت و تجاوز به زنان گزارش شده است.
22) تعداد کساني که طاق هاي طلايي «مک دونالد» را مي شناسند، بيشتر از افرادي است که با تاج خار مسيحيت آشنايي دارند.
23) در کنيا يک سوم درآمد هر خانواده صرف رشوه دادن مي شود.
24) رقم معاملات غيرقانوني مواد مخدر در جهان به 400 ميليارد دلار مي رسد.
25) يک سوم آمريکايي ها سفر موجودات فضايي به زمين را باور مي کنند.
26) در بيش از 150 کشور جهان اعمال شکنجه صورت مي گيرد.
27) هر روز يک هفتم جمعيت جهان يعني 800 ميليون نفر گرسنه مي مانند.
28) احتمال زنداني شدن مردان سياه پوست آمريکايي 33 درصد مي باشد.
29) يک سوم جهان در شرايط جنگي به سر مي برد.
30) احتمال دارد ذخاير نفتي جهان در سال 2040 به پايان برسد.
31) 82 درصد سيگاري هاي جهان در کشورهاي در حال توسعه زندگي مي کنند.
32) 70درصد مردم جهان غير از زبان رايج در کشورشان هيچ زبان ديگري را نشنيده اند.
33) يک چهارم درگيري هاي مسلحانه براي دست يابي به منابع طبيعي صورت مي گيرد.
34) در قاره آفريقا 30 ميليون نفر به ايدز مبتلا هستند.
35) هر سال ده زبان به جمع زبان هاي مرده دنيا مي پيوندد.
36) تعداد افرادي که در اثر خودکشي جان خود را از دست مي دهند، بيشتر از تعداد کساني است که ضمن درگيري ها کشته مي شوند.
37) در آمريکا هر هفته به طور متوسط 88 دانش آموز به شکل مسلح وارد کلاس درس مي شوند.
38) در جهان حداقل 300 هزار نفر زنداني عقيدتي وجود دارد.
39) هر سال دو ميليون دختر جوان و زن ختنه مي شوند.
40) در نبردهاي مسلحانه سراسر جهان 300 هزار سرباز کودک در حال جنگيدن هستند.
41) در انتخابات سال 2001 انگلستان 26 ميليون نفر شرکت کردند، در حاليکه همان سال و در جريان نخستين دور انتخاب Pop Idol انگلستان 32 ميليون انگليسي راي دادند.
42) ارزش مالي بازار فروش فيلم هاي پورنوگرافي در آمريکا ده ميليارد دلار برآورد مي شود.
43) هزينه تسليحاتي آمريکا 33 برابر بيشتر از هفت دولتي است که کاخ سفيد آنها را با لقب «دولت هاي قلدر» معرفي مي کند.
44) در دنيا 27 ميليون برده وجود دارد.
45) آمريکايي ها در هر ساعت 5/2 ميليون عدد بطري پلاستيکي را به جمع زباله ها اضافه مي کنند. يعني در عرض سه هفته مي توان با روي هم گذاشتن اين بطري ها با خطي پلاستيکي کره زمين را به کره ماه متصل کرد.
46) هر انگليسي روزانه به طور متوسط 300 بار در محوطه تحت پوشش دوربين هاي مدار بسته قرار مي گيرد.
47) 120 هزار زن و دختر جوان هر سال به خريداراني در اروپاي غربي فروخته مي شوند.
48) هر عدد ميوه کيوي که بوسيله هواپيما از زلاند نو به انگلستان حمل مي شود، پنج برابر وزن خود گاز گلخانه اي به جو زمين اضافه مي کند.
49) بدهي آمريکا به سازمان ملل متحد از مرز يک ميليارد دلار گذشته است.
50) احتمال بروز مشکلات رواني در فرزندان خانواده هاي فقير، سه برابر بيشتر از احتمال بروز همين مشکلات در کودکان خانواده هاي مرفه مي باشد.
ترجمه فوق در شماره ۴۱ ماهنامه نواي ارس، مهر۸۶، ص:۱۲ به چاپ رسيد.
تیر ماه 1295 آقا اسماعیل بازرگان؛ پدر شد. فرزندش بعدها شد صادق چوبک.
اسم همسرش قدسی بود و دو پسر داشت..
از بوشهر به شیراز و از آنجا به تهران آمد. کارمند وزارت فرهنگ شد و به خرمشهر رفت و به معلمی در پرداخت.
اولین کتابش که 11 قصه داشت باعث جنجالی کوچک شد. 1324 کتاب خیمه شب بازی به خاطر قصه " اسائه ادب" که به صادق هدایت تقدیم شده بود ممنوع الچاپ شد...
این اول زندگی صادق ادبیات ایران بود... آخرش هم که ... خاموشي در بيمارستاني در شهر برکلي کاليفرنيا در 13 تيرماه 1377.
داستانهای چوبک، ویژگی رمان های معمولی را ندارد. به دنبال گره های داستانی نیست. قرار نیست آخرش متحیر شوی. چوبک نمی خواهد پندت دهد و نکنه های اخلاقی به تو بیاموزد؛ شاید همین است که به دل می نشیند.
زبانش خیلی روان است. وقتی کتابهایش را می خوانی انگار رودخانه ای از واژها؛ آرام همه ذهنت را خیس می کند. نگاهش ساده است . آدم های قصه اش از جنس خود ما هستند. بارزترین بخش کارش ترکیب کلمات است. استعاره و تشبیه را اگر با چوبک تمرین کنی، مزه می دهد. آثارش پر است از آدم های جامعه که تا اعماق جانشان نفوذ می کند. انگار که خودش همه ماجراهای قصه هایش را تجربه کرده باشد.
نفوذ چوبک در بافت های مختلف جامعه بی نظیر است. طبقه بندی اجتماعی ایرانِ دهه های 20 تا 50 را به راحتی می توانی بفهمی. ذهن و روان شخصیتهای داستانی او مثل شرشر آب روی کاغذ می آید.
« ... اولين مجموعه و داستانش را با نام " خيمه شب بازي " در سال 1324 منتشر کرد. در اين اثر " چرا دريا طوفاني شد " (1328) بيشتر به توصيف مناظر مي پردازد، ضمن اينکه شخصيت هاي داستان و روابط آنها و روحيات آنها نيز به تصوير کشيده مي شود. اولين اثرش را هم که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار ديگر وي که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي " تنگسير " و " سنگ صبور " بود. تنگسير به 18 زبان ترجمه شده است. امير نادري، فيلمساز معروف ايراني، در سال 1352 بر اساس آن فيلمي به همين نام ساخته. در " سنگ صبور " جريان سيال ذهني روايت و بيان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه).
چوبک به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در ترجمه داشت. وي قصه معروف " پينوکيو " را با نام " آدمک چوبي" به فارسي برگرداند. شعر " غراب " اثر " ادگار آلن پو " نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشره اش هم ترجمه حکايت هندي عاشقانه اي به نام " مهپاره " بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد.
چوبک از اولين کوتاه نويسان قصه فارسي است و پس از محمد علي جمالزاده و صادق هدايت مي توان از او بعنوان يکي از پيشروان قصه نويسي جديد ايران نام برد. فرم قصه هاي جمالزاده بيشتر حکايت گونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود. قصه هاي صادق هدايت هم فراز و نشيب بسيار داشت، گاهي از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد بود و گاهي هم در واقع همان حکايت نويسي، بود که با چاشني طنز همراه مي شد. در اين ميان البته " بوف کور " استثنايي و بي بديل بود و از جهات مختلفي مورد توجه قرار گرفت. گروهي آن را قصه اي روانشناختي و نو دانستند و پيشرفتي در فرم قصه نويسي ايران به سوي قصه نويسي غربي، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همين نظر بود و از همين جا آغاز کرد. وي در قصه هايش ذهن و روان قهرمانهايش را مورد توجه قرار داد و سعي کرد به شخصيت هايش عمق ببخشد. همين تلاش براي عمق بخشيدن به شخصيت ها، بر نحوه بيان وي تاثير گذاشت.
در سنگ صبور قصه را از زبان شخصيت هاي مختلف مي خوانيم، نحوه بياني که در قصه نويسي نوپاي ايران کاملا تازگي داشت. وي براي بيان افکار ذهني هر يک از شخصيت ها ناگزير بود به زبان هر يک از آنها بنويسد و اين خود به تغيير نثر در طول داستان منتهي شد که باز نسبت به ديگران پيشرفتي جدي محسوب مي شد. در آثار چوبک هر شخصيت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن مي گويد، کودک، کودکانه مي انديشد و کودکانه هم حرف مي زند، زن زنانه فکر ميکند و زنانه هم حرف ميزند و بدين ترتيب هر يک از شخصيت ها به بهترين وجه شکل مي گيرند و شخصيت پردازي موفقي ايجاد مي شود که در بستر حوادث داستان، زيبايي و عمق خوشايندي به داستان ميدهد.
وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي داشت و اين نيز از ويژگي هاي آثار وي است. چوبک به سبب همين دقت نظر در جزئي نگري ها و درون بيني ها، رئاليست افراطي وگاهي حتا ناتوراليست خوانده اند.
آثار چوبک از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرار گرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله " قصه نويسي " (رضا براهني)، " نويسندگان پيشرو ايران " (محمد علي سپانلو) و "نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران"(علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بينايي اش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت و بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند.»
قسمتی از دیدگاه علی ارام در مورد قصه های صادق هدایت
قسمتی از داستان " عدل "
اثر صادق هدایت
عدل
اسب درشکهاي توي جوي پهني افتاده بود و قلم دست و کاسه زانويش خرد شده بود.
آشکارا ديده ميشد که استخوان قلم يک دستش از زير پوست حنايياش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوي دست ديگرش به کلي از بند جدا شده بود و به چند رگ و ريشه که تا آخرين مرحله وفادارياش را به جسم او از دست نداده بود گير بود.سم يک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساييدهاي که به سه دانه ميخ گير بود روي آن ديده ميشد.
آب جو يخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب يخهاي اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توي آب گلآلود خونيني افتاده بود. پي در پي نفس ميزد. پرههاي بينياش باز و بسته ميشد. نصف زبانش از لاي دندانهاي کليد شدهاش بيرون زده بود. دور دهنش کف خونآلودي ديده ميشد. يالش به طور حزنانگيزي روي پيشانياش افتاده بود و دو سپور و يک عمله راهگذر که لباس سربازي بي سردوشي تنش بود و کلاه خدمت بيآفتاب گردان به سر داشت ميخواستند آن را از جو بيرون بياورند.
يکي از سپورها که حناي تندي بسته بود گفت:
«من دمبشو ميگيرم و شما هر کدامتون يه پاشو بگيرين و يه هو از زمين بلندش ميکنيم. انوخت نه اينه که حيوون طاقت درد نداره و نميتونه دساشو رو زمين بذاره يه هو خيز ور ميدارد. انوخت شما جلدي پاشو ول دين منم دمبشو ول ميدم. رو سه تا پاش مي تونه بند شه ديگه. اون دسش خيلي نشکسه. چطوره که مرغ روي دو پا وايميسه اين نميتونه رو سه پا واسه؟»
يک آقايي که کيف قهوهاي زير بغلش بود و عينک رنگي زده بود گفت:
«مگر ميشود حيوان را اينطور بيرون آورد؟ شماها بايد چند نفر بشيد و تمام هيکل بلندش کنيد و بذاريدش تو پيادهرو.»
يکي از تماشاچيها که دست بچه خردسالي را در دست داشت با اعتراض گفت:
«اين زبون بسته ديگه واسه صاحباش پول نميشه. بايد به يه گلوله کلکشو کند.»
بعد رويش را کرد به پاسبان مفلوکي که کنار پيادهرو ايستاده بود و لبو مي خورد و گفت:
«آژدان سرکار که تپونچه دارين چرا اينو راحتش نمي کنين؟ حيوون خيلي رنج ميبره.»
پاسبان همانطور که يک طرف لپش از لبويي که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد:
«زکي قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نيس و مال دزه دومنده حالا اومديم و ما اينو همينطور که ميفرمايين راحتش کرديم به روز قيومت و سوال جواب اون دنياشم کاري نداريم فردا جواب دولتو چي بديم؟ آخه از من لاکردار نميپرسن که تو گلولتو چيکارش کردي؟»
سيد عمامه به سري که پوستين مندرسي روي دوشش بوي گفت:
«اي بابا حيوون باکيش نيس. خدا را خوش نميياد بکشندش. فردا خوب ميشه. دواش يه فندق مومياييه.»
تماشاچي روزنامه به دستي که تازه رسيده بود پرسيد:
«مگه چطور شده؟»
يک مرد چپقي جواب داد:
«والله من اهل اين محل نيستم. من رهگذرم.»
لبو فروش سرسوکي همانطور که با چاقوي بي دستهاش براي مشتري لبو پوست ميکند جواب داد:
«هيچي اتول بهش خورده سقط شده. زبون بسته از سحر تا حالا همين جا تو آب افتاده جون ميکنه. هيشکي به فکرش نيس. اينو... بعد حرفش را قطع کرد و به يک مشتري گفت: يه قرون!...
و آن وقت فرياد زد: «قند بي کپُن دارم! سيري يک قرون ميدم.»
باز همان مرد روزنامه به دست پرسيد :
«حالا صاحب نداره؟»
مرد کت چرمي قلچماقي که ريخت شوفرها را داشت و شال سبزي دور گردنش بود جواب داد:
«چطور صاحب نداره. مگه بيصاحبم ميشه؟ پوسش خودش دسّ کم پونزده تومن ميارزه. درشکه چيش تا همين حالا اينجا بود؛ به نظر رفت درشکهشو بذاره برگرده.»
پسربچهاي که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسيد:
«بابا جون درشکهچياش درشکهشو با چي برده برسونه مگه نه اسبش مرده؟»
يک آقاي عينکي خوش لباس پرسيد:
«فقط دستاش خرد شده؟»
همان مرد قلچماق که ريخت شوفرها را داشت و شال سبزي دور گردنش بود جواب داد...
هواللطيف
من ندانستم از اول که تو بیمهر و وفايي
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپايي
دوستان عيب کنندم که چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن که چنين خوب چرايي
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نيست که ديگر بربايي
گفته بودم چو بيايي عم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي
شمع را بايد از اين خانه به در بردن و کشتن
تا به همسايه نگويد که تو در خانه مايي
سعدی آن نيست که هرگز زکمندت بگريزد
چو بدانست که در بند تو خوشتر ز رهايي
طوطی و زنبور
نامه دوم عبدالکریم سروش
به آیت الله جعفر سبحانی
پنجم. استناد و استفاده یی که از قاعده فلسفی "کل حادث مسبوق بماده و مده" کرده بودم و وحی را نیز مسبوق و مقارن با شرایط مادی دانسته بودم و برین اساس، شرایط ذهنی و جسمی پیامبر را زمینه ساز نزول وحی شمرده بودم، مورد نقد و اعتراض حضرت آیت الله قرار گرفته است. با طلب پوزش، نقد شما را وارد نمی یابم و گمان می کنم که شاید انغمار و ممارست در فقاهت از خاطرتان زدوده باشد که به تصریح صدر الدین شیرازی (مرحله هفتم، فصل شانزدهم، ج سوم اسفار اربعه ص ٥٥)، چنان نیست که این قاعده فقط در صور جسمیه و حادثات مادی جاری باشد (چنانکه شما پنداشته اید) بلکه هم در صور جسمیه و هم در نفوس انسانیه جاری و صادق است و فقط مفارقات محضه اند که از شمول آن خارج اند. همچنین یادآوری می کنم که استاد شما، مرحوم علامه طباطبایی در حاشیه برین موضع از اسفار، می آورند که این قاعده حتی بنا بر قول مشائین که نفوس را از آغاز مجرد می دانند، در نفوس هم جاری است. وگرنه بنا بر نظر صدرالمتالهین که نفوس را جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا می داند، این امر واضح تر است.
به زبان ساده تر هر چه تعلق به ماده یابد (صورت باشد یا روح یا وحی)، محکوم آن قاعده است و زمینه مادی شرط حصول و حضور آن است. و البته ماده، هیچ گاه علیت فاعلی ندارد، چنانکه در فلسفه اولی مبرهن شده است.
اکنون می افزایم که تجدد ارادات هم در مورد باری تعالی فرض محالی است. خداوند چون معرض حوادث واقع نمی شود و تغییر نمی کند، نمی تواند هر دم اراده یی بکند و تصمیمی بگیرد. لذا رفت و آمد جبرئیل میان خدا و رسول، و پیام آوردن و پیام بردن و برای هر حادثه یی آیه یی دریافت کردن و بزمین آوردن، مطلقا با متافیزیک فیلسوفان و متکلمان مسلمان موافقت ندارد و بهیچ رو معقول و موجه نیست. بلی با یک تصویر عامیانه از خدایی سلطان وار و جبرئیلی بالدار، و آسمان و زمینی بطلمیوسی سازگار است (و این تصویری ست که عموم مفسران قرآن در دوران ما قبل مدرن بدست داده اند).
نیز می افزایم که بنا بر حکمت اسلامی افعال الهی مسبوق و معلل به اغراض نیست، و در جای خود مدلل شده است که محال است باری تعالی برای رسیدن به غرضی و هدفی کاری بکند. او فاعل بالقصد نیست. اینکه گاهگاه اراده تازه یی بکند و آیه تازه یی را برای تحصیل غرضی و توضیح مطلبی یا ایجاب و تحریمی نازل کند، از اشد محالات است. گرچه همه چیز به اذن و علم و اراده باری است اما این اراده ورزی بشیوه انسانی نیست.
حل همه این معضلات بدین است که نفس نیرومند و موید پیامبر را فاعل اراده ها و صاحب اغراض و خالق آیات و جاعل احکام بدانیم، نفسی که از فرط نیرومندی، خلیفه خدا بر روی زمین است و دست او دست خدا و سخن او سخن خداوند است. و قرآن معجزه اوست.
نظام همبسته و بی رخنه هستی، و نسبت فاعلی و معیت قیومیه خداوند با ممکنات و جریان علیت در عظام و عروق موجودات، جایی برای رابطه قراردادی و اعتباری و انسانی پادشاه و پیک باقی نمی گذارد. خدا جهان را چنان مدیریت نمی کند که پادشاهی مملکتی را. بل مدیریت او چون مدیریت نفس است نسبت به بدن (در مدل های کلاسیک طبیعیات). بدن چون یک ماشین خودگردان کار می کند اما در قبضه تسخیر نفس است و چنان نیست که هر دم، نفس اراده یی بکند تا نورون ها شلیک کنند یا هورمون ها در خون بریزند. گرچه قلب هم بقول صدر الدین شیرازی، به اراده خفیه نفس می تپد. "کار بی چون را که کیفیت دهد"؟ این تمثیل و تقریب دست کم نشان می دهد که تا تصویر درستی از رابطه خدا و جهان نداشته باشیم، پیامبر شناسی و وحی شناسی هم چهره راستین شان را آشکار نخواهند کرد و زندانی اسطوره هایی خواهیم شد که برای هر رابطه علی و هر گونه کارکرد و فاعلیتی چهره یی و شخصیتی می تراشند و جهانرا از غوغای رفت و آمد موجودات خیالین پر می کنند.
آنچه آمد بر وفق حکمت حکیمان اسلامی بودکه مقبول مخا طب محترم است . بر وفق فلسفه جدید حکایت یکسره از لونی دیگر می شود.
ششم. در باب اشارات و تنبیهات حضرت آیت لله در خصوص تعارض ظواهر قرآن با علم، سخن را بدرازا نمی کشانم. تنها اظهار شگفتی می کنم از اینکه روحانیت مسلمان و شیعه، گویی هیچ پندی و درسی از تجربه های کلیسا نمی خواهد بیاموزد و درست همان سخنها را که کلیسا در مقابل کپرنیک و گالیله گفته بود،تکرار می کند و باز هم آنها را بدیع و گره گشا می داند و دمی نمی اندیشد که بانیان نخستین دیری است که آن شیوه های سترون را ترک گفته اند و تن به قبض وبسط ها و پیچش ها و چرخش های عنیف و عظیم در فهم (هرمنوتیک) صحف مقدس داده اند. آنها هم یک چند به سازگاری علم حقیقی و وحی حقیقی دل خوش کردند، یک چند علم را تخفیف کردند، یک چند سخن از در نیافتن مراد جدی متکلم گفتند، یک چند به تاویلات بعید دست بردند، اما با همه زیرکی ناکام ماندند. منصفانه تسلیم مشکل شدند، و راهی تازه در پیش گرفتند و در ساختار تئولوژی و دین شناسی طرحی نو در افکندند. درک خود از خدا، از وحی، از متن، از علم ...را نو کردند، و از آن چالش مهیب، نیرومند تر بیرون جستند. حجم ادبیات و مکتوبات مربوط به تعارض علم و وحی، اکنون سر به فلک می ساید و من در عجبم از اینکه سهم ما از این خوان گسترده نواله یی چنین اندک است.
آخر اگر مراد جدی متکلم پس از هزار و چهار صد سال هنوز معلوم نشده، پس این مراد جدی برای که و کجا است؟ و اگر باید بانتظار نشست تا علم تجربی معلوم کند که مراد از هفت آسمان چیست، پس چرا اینهمه بر سر علم باید کوفت؟ آنهم علمی که در برهان نظم برای اثبات وجود خدا از آن بهره می جوئیم، و علمی که آقای طباطبایی با استناد به آن، معنای پرتاب شهاب به شیاطین را پاک عوض می کند و بر خلاف همه مفسران فتوا می دهد؟ و اگر یافتن مراد جدی متکلم این همه دیریاب و دشوار یاب است، آن هم در مسائل خردی چون آسمانهای هفت گانه که با سعادت و شقاوت مومنان پیوندی ندارد، پس در مورد مسائل مهمتری چون مبداء و معاد چگونه میتوان به یافتن مراد جدی متکّلم اطمینان یافت؟ آیا این شیوه در فهم و استفاده از قرآن رخنه های رفو ناپذیر نمی افکند؟ و بر همه چیز غبار تردید و تیرگی نمی افشاند؟ و امن و اعتماد به کلام و متکلّم را نمی ستاند؟
آیا سنّت معتزلیان راه بهتری را نشان نمی دهد که چنین پاره های ناسازگار از قرآن را سازگار با عقاید عامیانه اعراب بدانیم و از تکلفات و تاویلات نالازم و ناسالم رهایی جوئیم؟ و جواهر آموزه های قرآن را از غبار این ابهامات پاکیزه نگه داریم؟ (خواه آن آیات از سر همزبانی با اعراب وارد شده باشند، خواه بسبب دانش محدود پیامبر).
میگوئید اگر ورود این گونه "خطاهای" علمی را در قرآن محتمل بدانیم، امن و اعتماد بر می خیزد و همه قرآن محتمل الخطا می شود. عجبا. مگر انقسام آیات به محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ، رشته اعتماد را گسسته است؟ بلی همواره آیاتی باقی می مانند که معلوم نیست محکم اند یا متشابه، منسوخ اند یا نه. مثل آیه "لا اکراه فی الدین-بقره:256" که پاره ای از مفسران آن را منسوخ به آیات قتال دانسته اند. درست است اگر قائل به نسخ باشیم، پاره هایی از قرآن اینک بی فایده می شوند و بهیچ کاری نمی آیند.اما آیا صرف احتمال نسخ، قرآن را از کارآیی انداخته است؟ آیا دانش تفسیر و فهم کتاب و استفاده از آنرا مختل کرده است؟ ظاهریان همین خوف را داشتند و می گفتند اگر به مجاز و استعاره در قرآن راه بدهیم هم توانایی خداوند را در به کاربردن زبان بی مجاز انکار کرده ایم هم اعتماد به قرآن را از میان بر داشته ایم و گاه در میمانیم که سخن بر وجه مجاز است یا حقیقت. اما تاریخ قرآن این وهم را فروشست، گرچه برخی موارد متشابه را باقی نهاد.
حضرت ایت الله سبحانی
سخن در این نیست که آقای طباطبایی در تفسیر "شهاب و شیاطین" راه خطا پیموده اند یا صواب. سخن در روش است. سخن در این است که ایشان در این تفسیر، هم از علم جدید بهره جسته اند هم از متافیزیک یونانی- اسلامی.و ازین طریق خط بطلان کشیده اند بر درک قاطبه مفسران پیش از خود. حال اگر علم چنین قوتی دارد و اگر این کار نیکوست، همه جا نیکوست، حتی آنجا که علم براه مخالف می رود. مهم گشودن باب دیالوگ میان وحی و عقل است، نه بردن یکی زیر فرمان دیگری.
اما حدیث لقاح گیاهان و گرده افشانی درخت نخل. شاید بقول شما حدیثی ضعیف یا مجعول باشد.باکی نیست. اینهمه حدیث مجعول در شیعه و سنی داریم. اینهم یکی. اما نکته درین جا نیست. نکته این است که مسلمانان و اکابر علم و عرفانشان، قرنها با این گونه احادیث زیسته اند و بدانها باور داشته اند و آنها را مطلقا منافی ایمان و نبوت ندانسته اند. نکته اینست که مردی چون ابن عربی (و چون او بسی بسیار) مومنانه باور داشته اند که پیامبر اکرم حتی دانش زمانه خود را (در طب و نجوم و گیاهشناسی و ...) نمی دانسته است چه رسد به دانش های دورانهای دیگر. و این اعتقاد را نه موجب ضعف ایمان و نه مایه وهن نبوت دانسته اند.
مگر قصه غرانیق (دخالت شیطان در وحی نبوی) را کثیری از علمای عامه باور نداشته اند (از جمله غزالی، ابن تیمیه، مولوی)؟ و مگر بعضی از علماء شیعه به تحریف قرآن قائل نبوده اند؟ ممکن است شما آن عقاید را درست ندانید، اما جای انکار نیست که کثیری از مسلمانان، آنهم بزرگانشان بر آن اعتقاد بوده اند و آنرا منافی با مسلمانی و وحی نبوی ندانسته اند. و همچنان به قرآن و اسلام متمسک و مومن مانده اند. نیز مهم آن است که هیچ کس را به خاطر قول به تحریف قرآن یا قبول قصه غرانیق ... تکفیر نکرده اند و از دایره مسلمانی بیرون ننهاده اند.
و سخن پایانی اینکه
اسلام را در همین رنگارنگی اش باید دید. اسلام فقط آن نیست که امروز حوزه های شیعی ایران یا حوزه های وهابی عربستان می آموزند. اسلام مجموعه درکها و تفسیرهایی است که تاکنون از اسلام شده است (مسیحیت هم، یهودیت هم، مارکسیسم هم ...).
اگر تفسیر اسلام فقط به محدثان و فقیهان وانهاده می شد، امروز از تمدن پرعطر و رنگ اسلامی خبری نبود. اگر روزی ارتدکسی راه را بر سیالیت کلام و تفسیر بست، امروزه حوزه های علمیه باید پیش قدمانه راه را بر آن بگشایند و از تنوع آراء و تئوریهای کلامی استقبال کنند و برای افکار جامه کفر و ایمان ندوزند و دچار توهم استغنا و تصلب تفسیر نشوند. تنها راه بقاء و دوام دیانت، گشودن ریه ها و پنجره ها برای تنفس از هواهای تازه است. به گذشته پر تنوع فرهنگ اسلامی بنگرند و به چالاکی مسلمانان و بی باکی شان در درک و اخذ حکمت از چین و هند و ایران و یونان.
دست کم به سنن و طریقه ها و مشرب های گونا گون فرهنگی – اسلامی حرمت بگذارند و حیات یکی و مرگ بقیه را آرزو نکنند. در تاریخ پر الوان این دیانت، از اهل تاویل و باطنیان و اخوان الصفا و صوفیان و فیلسوفان گرفته تا محدثان و ظاهریان و حشویه و حنابله و مجسمه و ... همه حضور داشته اند و همه مسلمان بوده اند و با کشاکش های خود، دینامیزم این تمدن را تامین کرده اند. روزی که یکی از این طریقه ها بقهر غالب شود، و بر بقیه تنگ بگیرد، روز مرگ این دیانت فرا خواهد رسید. بستن پنجره ها هنری نیست. اگر می توانند پنجره تازه ای بگشایند.
برای مسلمانان امروز راهی جز گفتگو باقی نمانده است. همین نیم نفس را هم با گفتگو باید بسر آورد، آنهم با غیرخودی ها نه فقط با خودی ها، آنهم با عالمان نه جاهلان. آنهم برای سیالیت بخشیدن به الهیات افسرده اسلامی و بازگشت به دوران ماقبل ارتدکسی. و گفتگو تحمل می طلبد و سعه صدر و آمادگی و فروتنی و اذعان به احتیاج و شوق به آموختن و دلیری در تفکر و ترک تقلید و حرمت نهادن به فکر بمثابه یک جوشش مقدس، نه یک منطقه خطر یا یک مجلس گناه. بد بدعتی می نهند آنانکه از جستجوگران، توبه می طلبند و مرغ خرد را در قفس فقه می نهند و آهوی اندیشه را از گرگ تکفیر می ترسانند و تحقیق را به تفسیق می آلایند و مقلدان را از محققان برتر می نشانند و طوطیان را از زنبوران عزیزتر می دارند و دین را دستمایه خصومت و خشونت می کنند وبجای عسل سرکه میفروشند.
آخر فقاهتی که از کلامی سست آبیاری شود چه استواری دارد تا حکم یا فتوا دهد؟ و کلامی که دچار انسداد فقهی شود، چه توانی دارد تا فتوحات تازه کند؟ فقیهان ما امروز دچار مغالطه یی مهلک شده اند. بجای آنکه به متکلمان تکیه کنند و کلام خود و لذا فقه خود را نو کنند بر متکلمان می شورند و بجای آنکه خود را محتاج آنان ببینند آنانرا محتاج خود می خواهند و این نیست جز بسبب سمین شدن ومغرور شدن فقه و رنجوری علم کلام. تا توازنی وتواضعی بهم نرسد و این پریشانی به سامان نشود، گره از کار فروبسته این دین گشوده نخواهد شد.
بود آیا که درمیکده ها بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند؟!!
عبدالکریم سروش
واشنگتن، اردیبهشت ماه ١٣٨٧
پا نوشت
1- مولانا با تیزبینی عارفانه خود نه فقط زنبور که کرم ابریشم را نیز دریافت کننده وحی می شمارد و می گوید:
آنچه حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شیر را و گور را
آن چه حق آموخت کرم پیله را هیچ پیلی داند آن گون حیله را؟
و نه فقط زنبور و کرم ابریشم که همه باغها و درختان، وحی می پذیرند و مالامال از خنده و میوه می شوند:
اندر بهار وحی خدا درس عام گفت بنوشت باغ و مرغ به تکرار می رود
حافظ فقط در بیت زیر است که اندکی بمفهوم وحی نزدیک می شود:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
٢- در تفسیر صافی (ذیل آیه اول از سوره فاطر) از کتاب کافی آمده است که ثمالی بر علی بن حسین، امام چهارم وارد شد و او را دید که چیزی از زمین جمع می کند. پرسید این چیست. امام گفت تکه هایی از پر ملائکه است..... پرسید مگر آنها نزد شما می آیند. گفت بلی ازدحام می کنند و جا را بر ما تنگ می کنند.
آلوسی در تفسیر روح المعانی این حدیث شیعی را نقل می کند و می گوید: اینگونه احادیث نزد من خرافه است.
کتاب کافی در قرن سوم و کتاب صافی در قرن یازدهم هجری نوشته شده اند. تفسیر آلوسی متعلق به قرن سیزدهم است. پیداست که ورود مدرنیته رفته رفته جا را برای تردید در متافیزیک اسطوره یی و عامیانه پیشینیان باز کرده است.
٣- آیت الله خمینی رهبر فقید انقلاب در سخنرانی بیست و پنجم فروردین ماه ١٣٦٦ (جلد ششم صحیفه نور) چنین گفت: "ماه رمضان مبارک است برای اینکه نزول وحی بر او شده است، بعبارت دیگر معنویت رسول خدا وحی را نازل کرده است ... و به عبارت دیگر وارد کرده است پیغمبر اکرم جبرئیل امین را در دنیا ..."
مولانا هم در مورد اولیای الهی چنین می گوید:
پس بهر دوری ولیّی قائم است آزمایش تا قیامت دائم است
پس امام حیّ قائم آن ولی است خواه از نسل عمر خواه از علی است
او چو نور است و خرد جبریل اوست وان ولیّ کم ازو قندیل اوست
زانکه هفتصد پرده دارد نور حق پرده های نور دان هفتصد طبق
4- درباره صورت و بی صورتی بسیار گفته و نوشته ام و بسی بیش از این می توان گفت و نوشت. این نظریه درک عمیق تری از تأویل و اسطوره شناسی دینی در اختیار ما می گذارد. علاقه مندان به پایگاه اینترنتی نگارنده و نیز به شماره های مختلف مجلّه آفتاب، سال 1382، مراجعه نمایند.
|
|